<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کافه سکوت </title>
<link>http://kafesokut.blogfa.com/</link>
<description>لطفا سکوت کنید و مطالب بی اهمیت مرا بخوانید </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 01 Sep 2008 06:17:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>اعلام حکومت جمهوری اسلامی در آمریکا</title>
<link>http://kafesokut.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT size=4&gt;اول : &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;ماجرای انتخابات ریاست جمهوری آمریکا دارد بیش از حد جذاب می شود . دیروز با یکی از دوستانم که از عناصر تندرو است - از آنهایی که نیازی به نشادر ندارند - صحبت می کردم . اساسا من از هر قشری دوستی دارم ، از هر نوعی که تصورش را بکنید گرچه رفیق زیاد ندارم و نمی پذیرم . دوستیهایم نامحدود است و در عوض رفاقتهایم را بشدت محدود و تحت تدابیر شدید امنیتی نگه می دارم . گفتگوی دوستانه ام با آن دوست تندرو به بحثهای سیاسی کشید و انتخابات آمریکا . جمله ای گفت که داغ کردم . گفت : من و جمعی از دوستانم شبها به درگاه خدا دعا می کنیم که اوباما پیروز شود . پرسیدم : اوباما یا مک کین تو رو سنه نه ؟ ما ایرانیها رو سنه نه ؟ گفت : تو نمی فهمی ، اون هم دمکراته ، هم سابقا مسلمون بوده ، هم سیاهپوسته هم . . .  مشتی صفت و ویژگی برای اوباما ردیف کرد که دلایل عشق او و دوستانش به اوباما را نشان می داد . من هم جملاتی را به او گفتم که از قیافه اش معلوم بود نفهمید . گفتم : اولا اگر دمکرات بودن خوب است چرا ما نیستیم ؟ ثانیا ای ظاهر بین ! آمریکا ایران نیست که هر که رئیس شود ساز خودش را بزند . آنجا احزاب تصمیم می گیرند که رئیس جمهور چه کند و چه حرفی بزند و احزاب فقط دوتا هستند و هر دو هم یک سیاست کلی را دنبال می کنند . اوباما نمی تواند سر خود کاری کند که با سیاستهای کلی آمریکا مخالف باشد . آنجا ایران نیست که رئیسش یک روز بگوید اسرائیل محو شود و معاونش روز دیگر بگوید ملت اسرائیل نزد ما گوگولی مگولی است . روزی رئیس جمهورش بگوید من برنامه توسعه را قبول ندارم و برای خودش سازمان برنامه منحل کند و غیره و روز دیگر همان برنامه توسعه را به نام طرح تحول اقتصادی به خورد مردم بدهد . یک روز رئیسش بگوید همه جوکهایی که در باره شما زنان رشتی ساخته اند دروغ است و روز دیگر معاونش بگوید آذربایجان سرزمین کردها است . بعلاوه تو خیال کردی اوباما اگر رئیس شود در آمریکا اعلام حکومت جمهوری اسلامی می کند و به ما حال می دهد ؟ گفت : خدا رو چه دیدی ؟ اگر این کار را کرد چه ؟ ما که دعا می کنیم . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT size=4&gt;دوم :&lt;/FONT&gt; حالا سوژه جدیدی که قرار است ملت را سرکار بگذارد شده مدرک تحصیلی و القاب دکتر و مهندس . احمدی نژاد درست بعد از برگزاری کنکور ۸۷ و در حالی که جوانان بسیاری منتظر نتایج آن هستند تا نیمی از خوشحالی و نیم دیگر از غصه دق کنند ، می گوید مدارک تحصیلی کاغذ پاره است و مدرک برای ما ملاک نیست . در جامعه ای که مردم برای مدرک تحصیلی خود را می کشند این حرف همان قدر نسنجیده و بحران زاست که ادعای نابودی اسرائیل در جامعه جهانی است . لابد می دانید که دنیا با اسرائیل دوست است و رابطه اقتصادی و توریستی و فرهنگی دارد و اصلا تصور ما را نسبت به آن ندارد . البته خوشبختانه در داخل کشور مردم احمدی نژاد و حرفهایش را خیلی جدی نمی گیرند وگرنه چنین حرفی از رئیس جمهوری تبعاتش در ذهن و احساسات جوانان کنکوری مهم است . بعدا یکی دیگر می آید و می گوید مدرک تحصیلی کاغذ پاره نیست . یکی دیگر می گوید بیایید مدارک همه مدیران را بررسی کنیم . این از آن حرفهاست که معمولا برای گل آلود کردن آب و گرفتن ماهی زده می شود . لابد بعدا یکی دیگر خواهد گفت بیایید مدارک همه را از دم تایید کنیم و حتما در آینده یکی دیگر حذف شرط مدرک تحصیلی در همه امور را پیشنهاد خواهد داد . این وسط هم وزیر عزیز ، نابغه و مبتکر کشور نشسته و به ریش همه می خندد که چه زیبا سر کارتان گذاشتم . من پیشنهاد می دهم برای اینکه مطالب بی اهمیتی مثل مدرک تحصیلی باعث نشود این همه وقت مردم و مدیران گرفته شود بیاییم به هر ایرانی یک دکترا بدهیم . مگر به هر ایرانی یک پیکان ندادیم ؟ یک پراید ندادیم ؟ خب چه اشکالی دارد هر ایرانی یک دکترا هم داشته باشد ؟ این کار خودش بخشی از ناهنجاریهای رفتاری مردم را اصلاح می کند . باور کنید اگر مردم بدانند که دکتر شده اند اینقدر بد رانندگی نمی کنند ، جلوی در پارکینگ خانه ما پارک نمی کنند که من هی ناچار باشم لاستیک شان را پنچر کنم . سر هم کلاه نمی گذارند ، پول هم را نمی دزدند ، دنبال دختر مردم راه نمی افتند و او را نمی دزدند و مدرک جعل نمی کنند . آخر دکتر جماعت که از این کارها نمی کند . ما هنوز یکی دو واژه محترم و مقدس تو جامعه مان داریم که به لجن نکشیده ایم و یکی از آنها واژه دکتر است پس چه بهتر که تا به لجن کشیده نشده از آن استفاده فرهنگی کنیم . با این کار مشکل کنکور هم حل خواهد شد چون وقتی والدین می بینند فرزندشان ذاتا دکتر به دنیا می آید و صفت دکتری تو خون و ژن او وجود دارد اینقدر به آب و آتش نخواهند زد و جوان خود را زیر فشار روانی نخواهند گذاشت که در دانشگاه قبول شود . آن وقت همه والدین خواهند گفت : قبول شد شد ، نشد به درک . من هشت تا بچه دارم همه دکتر ، یکی از یکی دکترتر ، خودم از همه شون دکترتر . مگه من چیم از کردان کمتره ؟ بعد تصور کنید که چقدر دیالوگهای مردم با هم ناز می شود . سر ساختمان از بالای چاه به مغنی فریاد می زنید : دکتر جون ! قربون اون دستت انبارفاضلابو بزرگتر در بیار . یا به نانوا می گویید : دکتر شاطرجان ! یه خاشخاشی دو رو بده . به سپور محله می گویید : دکتر ! بیا این آشغالای ما رو ببر و مواظب باش آب کثیفش رو زمین نریزه . آخ که چقدر بامزه می شود دیالوگها . مسافر به تاکسیران می گوید : دکترجون ! این بغل پیاده می شم . و راننده می گوید : به سلامت آبجی دکتر ! درو یواش ببند . معلم به دانش آموزش می گوید : دکتر حسن دیلم آبادی بیاد پای تخته . و حسن دیلم آبادی می گوید : خودت برو ، من دکترم . دکتر بنا به عمله می گوید : دکتر جان ! چقدر بی عرضه ای تو ، شیرابه ملات سیمان رفت ، این ملات دیگه به درد عمه ت می خوره ، برو اون آجرا رو بنداز بالا تا یه دکتر دیگه پیدا کنم ملات درست کنه ، اوهوووی دکتر جون ! اون فرغونو بیار ببینم و . . .  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;سوم : &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;دیروز عصر منتظر خبرنگاری جدید بودم که قول داده بود بیاید . دیر کرد . اسمس دادم : بگید چه ساعتی می آیید تا من تکلیف خودمو بدونم . پرسید : شما ؟ نام و نام خانوادگیم را نوشتم . نوشت : ساعت ۹ بیا جلوی باشگاه ، خیابون حجاب . نوشتم :  چرا باشگاه ؟ مگه قرار نبود بیایید روزنامه در باره کار خبری صحبت کنیم ؟ نوشت : شماره رو اشتباه تایپ کردید . نگاه کردم ، راست می گفت . دو رقم آخر شماره را چیز دیگر نوشته بودم . برایش نوشتم : شما ایرانیها خیلی آدمهای جالبی هستید . من وقتی اسم و فامیلمو نوشتم متوجه نشدی اسمس اشتباه داده ام که دعوتم کردی دم در باشگاه ؟ نوشت : شما خبرنگار خارجی هستین ؟ نه اشتباه نشد ، بیایین . خواهش می کنم بیایین . . .  . لطفا به این سه نقطه ها توجه نکنین ، من از ساعت ۸ شب تو خونه بودم تا صبح ساعت ۶:۳۰ ، شاهد هم دارم بخدا . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 01 Sep 2008 06:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kafesokut&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>kafesokut</dc:creator>
<guid>http://kafesokut.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روی حرمت باغهای &quot;هنجن&quot; پا نگذارید / سفرنامه </title>
<link>http://kafesokut.blogfa.com/post-19.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;دوستی دارم که بچه یکی از روستاهای نطنز است . دوستی مان قدیمی و ریشه دار است . همکلاس دوره دبیرستان برادرم بود و وقتی برادرم را از دست داد نتوانست از خانواده ما دست بکشد و در میان خانواده ، من از همه بیشتر با او رفیق شدم ودر دهه هفتاد زمانی که خانواده من از هم پاشید ، رسما شد دوست خودم . آدمی است خوب و ساده با روحیات ساده و صمیمی ویژه آدمهای روستایی اما بزرگ شده شهر تهران و با تربیت اصیل و درست . خلاصه اینکه خود و خانواده اش را دوست دارم و از معدود آدمهایی است که دلم برایش تنگ می شود . دعوتم کرد آخر هفته پیش را به روستایشان بروم . هر سال می روم و گاهی سالی دوبار . چهارشنبه عصر راه افتادم و رفتم . حدود چهار ساعت راه است . اگر پلیس مزاحم نشود یا تو اهل رعایت قانون نباشی و بتوانی دوربینهای کنترل سرعت را فریب بدهی سه ساعته هم می شود رفت . از اتوبان قم به اتوبان کاشان و از آنجا به اتوبان نطنز و از آنجا با استفاده از جاده ابیانه به روستای هنجن رفتم . هشت شب راه افتادم و نیمه شب گذشته رسیدم . در جاده اگر بتوانی با موبایل تماسی بگیری یا اسمس بدهی باید خوشحال باشی البته غیر از طول اتوبان قم و آنهم طبیعی است چون کسانی که در مسیر قم تهران زیاد تردد می کنند نباید خاطر مبارکشان از چیزی آزرده شود .هنجن در دره نه چندان عمیقی واقع شده که پر است از باغ و بستان و جنگل . اهالی بجای جنگل به آن می گویند بیشه . . . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 01 Sep 2008 05:16:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kafesokut&amp;postid=19</comments>
<dc:creator>kafesokut</dc:creator>
<guid>http://kafesokut.blogfa.com/post-19.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یکی از نظریه های فلسفی نقض شد / گزارشی از فروشگاه اتکا </title>
<link>http://kafesokut.blogfa.com/post-18.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;یکی ار فلاسفه غربی – که اسمش یادم رفته - با استدلالی محکم و درست ، نظریه ای دارد که برای  من - زمانی که آن را می خواندم -  خیلی جذاب بود و به دلم نشست . همه حرفهایش یادم رفته چون سالها پیش آن را می خواندم اما خلاصه حرفش این بوده که وارد شدن به عالم سیاست و گرفتن مسئولیت سیاسی آرامش انسان را بهم می زند و اگر اشتباه نکنم اینطور نتیجه گرفته که هر که آرامش خود را عمدا بهم بزند احمق است یا عقلش پاره سنگ بر می دارد یا مانند این . اگرچه این نظریه برای من خیلی جذاب و مقبول است و تا توانسته ام خودم به آن عمل کرده ام اما امروز خودم نظریه جدیدی را در رد نسبی آن نظریه کشف کردم . چطور کشف کردم و کجا ؟ پس بخوانید : &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;بالا برویم و پایین بیاییم من روزنامه نگارم و اصل و فرع کارم خبر و گزارش است و به آن عشق می ورزم . یعنی آنقدر به کار تهیه خبر و گزارش و مصاحبه علاقه دارم که نمی توانم توصیف کنم . هر جایی هم که سوژه ای ببینم مثل آدمهای مسخ شده مشغول تهیه گزارش می شوم هرچند می دانم جایی چاپ نمی شود و فایده ای ندارد . امروز رفتم فروشگاه اتکای خیابان اسکندری بالاتر از تقاطع سپه و از ساعت ۱۱ و ۴۵ دقیقه تا ۱۳ و ۲۰ دقیقه آنجا بودم . رفتم غرفه مرغ . کیلویی 3350 تومان . هفته گذشته آن را 2700 خریده بودم از همانجا . من که خودم جزو مرفهان پردرد هستم حرفی نزدم اما مردمی که می آمدند و قیمت را می پرسیدند بدون استثنا با صدای بلند روح پدر و مادر مسئولین کشور را تازه می کردند مخصوصا آن مسئولی را که از همه بیشتر کار می کند و دو سه سالی است به برکت وجود او قیمتها زیر و رو شده است . اگر بدانید چه فحشهایی به پدرها و مادرهای آنها می دادند . زن و مرد ؛ با صدای بلند که همه بشنوند فحش می دادند از ته دل . اسم و آدرس فروشگاه را برایتان نوشتم که قابل تحقیق باشد . از غرفه مرغ آمدم به غرفه سبزی فروشی و میوه فروشی . آخ که چه حالی دارد جلوی چشم مردم نالان و بی پول دست تو جیب بکنی و هر چه دوست داری بخری . اینجا کرفس و هندوانه و هفت – هشت کیلو میوه لازم داشتم . تو این غرفه هم مردم فحش می دادند اما به ارواح پدر و مادر آنهایی که از آن مسئول عزیز پرکار حمایت می کنند . فضا خیلی مسموم بود و اصلا خوشم نیامد . یکی شان را که عاقل مردی بود صدا زدم و گفتم : با فحش دادن که کاری درست نمی شود . زن و بچه مردم اینجا ایستاده اند . یکی از زنهایی که آنجا بود درآمد : زن و بچه وایسادن ؟ ای زن و بچه شون به درد ما دچار بشه که این روزگارو برای ما درست کردن . من تو خونه م هیچی ندارم . اومدم مرغ بگیرم که تو ماه رمضون بدم بچه هام بخورن که روزه بگیرن . با این قیمت نمی تونم بخرم . چطور بچه هام روزه بگیرن ؟ تو از زن و بچه شون حرف می زنی ؟ ای فلان فلان زن و بچه شون و ای . . .  . آنجا را هم رها کردم و آخر کار تنها با یک ساقه کرفس در دست از فروشگاه زدم بیرون . آمدم نانوایی تو همان آدرس اما کمی پایینتر . نانوا ، نان تافتون سنتی را که به قطر 80 سانت پخته می شد حالا به قطر 50 سانت به دست مردم می داد . تو صف نانوایی هم فحش شنیدم . چه فحشهایی . آنجا به پدر و مادر آنهایی فحش می دادند که با رای دادن به آن مسئول پرکار این بساط را برای مردم درست کرده اند . نان را گرفتم و آمدم به خیابانی دیگر تا از سوپری چیزهای دیگر بگیرم که همان لحظه برق قطع شد و مرد سوپردار که داشت بستنی تو یخچال می چید فریاد زد : ای خدا ! . . .  رو بکش ؛ این . . . چه بلایی بود که بر سر ما نازل کردی ؟ فکرش را بکنید که جای سه نقطه اول  چه اسمی و جای دومی چه فحش رکیکی را می شود گذاشت . فکرش را هم نمی توانید بکنید . سرفه ای کردم و بهش فهماندم که یعنی تنها نیست و باید جلوی زبانش را بگیرد . سر بلند کرد و شروع کرد روح پدر و مادر همان سه نقطه را تازه کردن البته با کلماتی که نه می توان نوشت ، نه می توان گفت و توضیح داد که قیمتها هیچ ثباتی ندارد و او هر روز باید اجناس را با قیمتهای بیشتر بفروشد و با مردم درگیر شود . از سوپر که بیرون آمدم با خودم گفتم : پس نظریه آن فیلسوف بالاخره نقض شد چون هر که وارد سیاست می شود اصلا احمق نیست و عقلش هم پاره سنگ برنمی دارد چون او آرامش خود را بهم نمی ریزد بلکه آسایش مردم را مختل می کند و آرامش ارواح پدر و مادر خودش را بهم می زند . حالا قرار است این نظریه را نگارش علمی کنم و بدهم دانشگاههای دنیا تدریسش کنند . راستی گزارشم چطور بود ؟  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 01 Sep 2008 05:14:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kafesokut&amp;postid=18</comments>
<dc:creator>kafesokut</dc:creator>
<guid>http://kafesokut.blogfa.com/post-18.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کمی عینی ، کمی ذهنی / داستان</title>
<link>http://kafesokut.blogfa.com/post-17.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;اولین چکی که خوردم از دست پدرم بود . او همیشه به من می گفت :پسرم ! تو خیلی ذهنی هستی اما بدتر از اون ، اینه که ذهنت فوری عینی می شه . من معنای این حرف پدرم را نمی فهمیدم . آن روز ، وقتی تو حمام پدرم از من خواست کاسه ای آب روی سرش بریزم برای اولین بار سر پدر را از بالا دیدم . تو دلم گفتم : کله بابام مثل پشت کاسه مسی صاف صافه . همین . نه یک کلمه زیاد ، نه یک کلمه کم . نمی دانم پدر چطور حرف مرا که تو دلم گفته بودم شنید . چون کاسه را از دستم گرفت ؛ یک چک محکم زد تو صورتم و گفت : هر چی به اون ذهن الاغت می رسه به زبون نیار بزغاله ! باز تو دلم گفتم : آخه مگه می شه آدم هم الاغ باشه هم بزغاله ؟ خواستم در باره منشا پیدایش چنین موجود عجیبی هم تو دلم چیزی بگویم که دیدم پدرم چپ چپ نگاهم می کند ؛ پس خفقان گرفتم و نشستم به شستن خودم . حیران مانده بودم که چطور ممکن است حرفهای تو دلی مرا بابام شنیده باشد . دفعه بعد ، کلاس اول را تمام نکرده بودم که یک روز خانم معلم بخاطر غلط نوشتن کلمه ای بغل دستیم را به یک پس گردنی پر صدا مهمان کرد . بچه پس گردنی را خورد ، صدایش در نیامد اما اشکش مثل سیل جاری شد . با دستمال خودم اشکهای دوستم را پاک کردم و تو دلم گفتم : چه کسی به این حیوان اجازه معلمی داده ؟ نمی دانم حرف تو دلی مرا خانم محمودی چگونه شنید چون مثل فانتوم آمد بالای سر من  ، گوشم را چسبید و کشان کشان تا دفتر مدیر برد . در آستانه دفتر مدیر ، چنان با لگد به آنجایم کوبید که پرت شدم وسط اتاق مدیر و دیدم مدیر بجای اینکه مرا نگاه کند نگاهش به پای بالا آمده خانم محمودی و دامن بالا رفته اش دوخته شده .  خب چه کنم خاطرات کودکی در لوح ذهن آدم تا ابد می ماند . تازه پشت لبم سبز شده بود که روزی ، وقتی از بقالی خرید می کردم آقای معماری بسته سیگاری را که همیشه برای بابام به قیمت سه تومن و پنج زار می داد چار تومن و پنج زار حساب کرد . وقتی بهش اعتراض کردم پاکت سیگار را از دستم قاپید و اسکناس پنج تومنی مرا پرت کرد تو صورتم . بهم برخورد و تو دلم گفتم : احتمالا دیشب جو زیاد خورده که اینجوری جفتک می ندازه ها . نمی دانم حرف تو دلی مرا آقای معماری چطور شنید چون شروع کرد به فحاشی به همه آنهایی که انقلاب کرده بودند و باعث گران شدن اجناس شده بودند . بعد ، سنگ کیلو را پرت کرد سمت من که وقتی جاخالی دادم محکم خورد تو کمرم . همان موقع تو دلم آرزو کردم کاش سنگ کیلو را می کوبیدم به شیشه هاش و همه را خرد می کردم . من واقعا نمی دانم مردم آرزوها و حرفهای تو دلی مرا چگونه می فهمند . همیشه هم وقتی از این اتفاقات می افتد یاد حرف پدرم می افتم که از عینی و ذهنی می گفت . هنوز آرزوی تو دلی من تمام نشده بود که آقای معماری با دو سه نفر  از دوستانش که معلوم نبود از کجا پیداشان شد ریختند سرم . هم کتکم زدند ، هم کت بسته بردنم به کمیته . تو کمیته ، آقای گنجی ازم خواست هم خسارت شیشه را بدهم ، هم عذر خواهی کنم . گفتم : اما ببخشین این آقا هم جنس گرون می فروشه ، هم به انقلاب فحش داده ، هم با سنگ کیلو زده تو کمر من ، هم منو کتک زده ، من چرا باید خسارت بدهم و عذر خواهی کنم ؟ بعد تو دلم گفتم : درسته انقلاب شده اما هنوز اولشه و خیلی مونده تا خرتوخر بشه . شما قضاوت کنید ؛ آیا این تقصیر منه که مردم حرفهای تو دلی مرا می شنوند ؟ چون آقای گنجی مرا انداخت زیر مشت و لگد و بعد از ربع ساعتی گفت : انقلاب اومده تا خرتوخری رو از بین ببره ، حالیت شد ؟ طبیعی است که با آن همه مشت و لگد و نیشخندهای آقای معماری هر کسی بود حالیش می شد . من خر نبودم  که این همه نشانه را ببینم و حالیم نشود . گفتم : بله آقای گنجی ! حالیم شد . آقای گنجی خودش مردی درشت هیکل بود که قبلا هرکس می خواست یک نفر دیگر را تنبیه کند یا ازش حق و حساب بگیرد از او استفاده می کرد . کلا آقای گنجی دو ویژگی داشت . او با زنها خیلی ملایم بود و همه می دانستند که از بچگی نان هیکلش را خورده و حالا شده رئیس کمیته محل . بعد ، آقای گنجی گفت : بی تربیت ! این آقای معماری یکی از زحمت کشیده های انقلابه ، هر شب صف اول نماز جماعت مسجد می ایسته . تو کی هستی ؟ به کجا وصلی ؟ یالا خسارت شیشه رو بده و گورتو گم کن . خسارت شیشه بقالی را با تعهد دادم و آمدم بیرون . یک روز تو رستوران با دوستم نشسته بودم و مشغول غذا خوردن و بگو و بخند بودم . وسط غذا ، صاحب رستوران آمد بالای سرم و پرسید که امری دارم یا نه . ازش تشکر کردم و به قیافه ش دقیق شدم . کله و صورتش عین استنلی رئیس باغ وحش تنسی تاکسیدو بود و خیلی خنده دار به نظر می رسید . تو دلم گفتم : از باغ وحش چه خبر استنلی لیوینگستون ؟ نمی دانم حرفی را که من تو دلم گفتم او چطور فهمید چون یقه ام را چسبید و جلوی چشم دوستم با اردنگی انداختم بیرون و پول غذا را هم از دوستم گرفت . چندی بعد ، خواستم بروم سربازی . کف پایم صاف بود و رفتم کمیسیون پزشکی . دکتر بدون نگاه کردن به پایم نوشت اعزام . گفتم : قربان کف پای من صافه و پادرد دارم ؛ لطفا منو معاف کنین . دکتر گفت : مزخرف نگو ، زمان جنگ از این سوسول بازیا نداریم . دفترچه مشمولی را گرفتم ، سرم را انداختم پایین و رفتم به سمت در اتاق . تو دلم گفتم : اگه توله سگ خودتم کف پاش صاف بود همینو می گفتی ؟ نمی دانم امربر های دکتر حرف تو دلی مرا چگونه شنیدند چون از پشت سر یقه مرا چسبیدند که کجا ؟ بعد هم دو روز بازداشت تو همان جا و پاک کردن توالتها و اعزام به پادگانی دور از تهران برای آموزش نصیبم شد . بعد از سربازی وقتی تو دانشگاه قبول شدم یک نفر با پوشه ای که عکس من روی آن منگنه شده بود آمد به محل زندگیم که در باره من تحقیق کند و ببیند صلاحیت دانشجو شدن دارم یا نه . همان موقع تو خانه همسایه بودم و خودم در را باز کردم . طرف سوالاتی پرسید که همه را به نفع خودم جواب دادم و وقتی می خواست برود تو دلم گفتم : اگه شعور داشتی می فهمیدی صاحب اون عکس خودمم . نمی دانم او حرف تو دلی مرا چطور شنید که برگشت و کشیده محکمی زد تو صورتم . یک سال صبر کردم تا دوباره دانشگاه قبول شدم . کم کم داشتم معنای حرف پدرم را می فهمیدم . او همیشه می گفت که من آدم ذهنی هستم اما مثل خروس بی محل ، بی موقع عینی می شوم و شر بپا می کنم  . یک روز تو دانشگاه ، استاد مطلبی را غلط درس داد . تو دلم گفتم : وقتی درجه و دکترای کیلویی بدهند همین می شه دیگه . استاد ، مقام نظامی و مدیرعامل همان روزنامه ای بود که من در آن کار می کردم . نمی دانم حرف تو دلی مرا او چطور شنید چون هم با بهانه ای احمقانه از روزنامه اخراجم کرد هم دو بار دیگر مجبور شدم آن درس را با خودش بگیرم تا پاس کنم . من چه کنم که مردم حرفهای تودلی مرا می شنوند . امروز هم رفته بودم دادگاه تا زنم را که مبتلا به جنون ادواری است طلاق بدهم . قاضی تا چشمش به زن جوان ، زیبا و سفید روی من افتاد لحظه ای خشکش زد . تا دقایقی چنان به زنم نگاه می کرد که بیچاره سرخ شده بود و جرات نمی کرد سرش را بلند کند . بعد به من پرید که : مردک ! حیف این زن نیست که اذیتش می کنی ؟ وقتی تا قرون آخر مهریه شو ازت گرفتم و همین الآن حکم طلاقو صادر کردم و دادم بندازنت زندون می فهمی با دختر پنجه آفتاب مردم چطور باید رفتار کنی . تو دلم گفتم : ای بدبخت هرزه ! این هنوز زن منه . هنوز شوهر داره . تازه دیوونه ادواریه . دستت بهش بخوره چنان گازت می گیره که تا آخر عمرت به یاد هیچ زنی نیفتی . نمی دانم قاضی حرف تو دلی مرا از کجا شنید که دستور داد نگهبانها با دستبند و باتوم از من پذیرایی کنند و به اتهام تهمت و اهانت به قاضی در حال ماموریت بیاورندم به این خرابشده تا تکلیفم معلوم شود . حالا تو بگو چیکار کردی رفیق ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 01 Sep 2008 05:14:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kafesokut&amp;postid=17</comments>
<dc:creator>kafesokut</dc:creator>
<guid>http://kafesokut.blogfa.com/post-17.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غرور ملی من هر روز آپ تو دیت می شود</title>
<link>http://kafesokut.blogfa.com/post-16.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;ايران بالاخره پرتابگر ماهواره به فضا را ساخت و آزمايشي  پرتاب كرد . گرچه جیب من خالی است اما غرور ملی من هر چند روز یکبار آپ تو دیت می شود چون مدیران کشور من چندي پيش هم گوسفندي به نام رويانا را شبيه سازي كردند . بعدا داروهايي را ساختند كه همه انگشت به دهان ماندند . در انرژي هسته اي هم كه غوغا كرده اين جمهوري اسلامي با جوانان مومن ، بانشاط ، انقلابي ، غيور و ميهن پرستش . ايران ، انواع و اقسام سلاحها و موشكهاي دوربرد و ميان برد و نزديك برد و هوا به زمين و زمين به هوا و همه جا به همه جا را هم ساخته و آزمايش كرده و چشم دشمنان از اين همه پيشرفت ما ايرانيها كور باد ، كور باد ، كور باد . جمهوري اسلامي ايران ثابت كرده كه هركار بزرگي را مي تواند با موفقيت انجام دهد و روي پاي خود بايستد . جمهوري اسلامي تاكنون توانسته بزرگترين موانع پيشرفت را از سر راه بردارد ؛ صدام ، مزاحمتهاي آمريكا و غيره . تشكيلات خشن ، مسلح ، پيچيده و قدرتمند منافقين را جمهوري اسلامي با قدرت و قاطعانه منهدم كرد و وادارش كرد به آوارگي و دریوزگی تن دهد و همه اينها افتخاراتي است كه جمهوري اسلامي مثل آب خوردن كسب كرده و شكي در آن نيست . البته من نمی دانم مدیران ما چرا نمی توانند مشکل ساده ای مثل ترافیک یا گرانی یا اختلاس را حل کنند . مديران كشور ما با لیاقتی که دارند همه كار مي توانند انجام دهند . آنها بهترين مهندسان و پزشكان را تربيت مي كنند . آنها نان سنگك را از يك تومان به دويست تومان و خانه را از متري هزار تومان به متري چهار ، پنج ميليون تومان رساندند . آنها همه كار توانستند بكنند چه باك اگر نتوانستند براي مردم آرامش و رفاه ايجاد كنند ؟ آنها توانستند در روابط بين الملل مان كاري كنند كه دشمنان مان از صفر به صد برسد و دوستان مان از صد به دو . و اين ، كم كاري نيست . تنها كاري كه مديران ما نمي توانند انجام دهند پياده كردن عدالت در كشور است كه آنهم خيلي مهم نيست چون ما بهترين سلاحها را داريم . مديران ما فقط نمي توانند براي اقتصادمان برنامه درستي بنويسند ، آنهم مهم نيست چون آنها قادرند يك شبه تحول اقتصادي ايجاد كنند . من معتقدم كه مديران ما هر كاري را بخواهند مي توانند بكنند و اگر نمي كنند لابد دلشان نمي خواهند نه اينكه نمي توانند . درست است كه آنها در علوم انساني نمي توانند يك كلمه حرف قابل قبول به خورد دنيا بدهند اما در عوض بهترين مهندسان را تربيت مي كنند و مي فرستند براي کار کردن در دانشگاههاي دنيا . ما مي توانيم با مهارت هرچه تمامتر حقيقت را بپيچانيم ، سياه را سفيد و سفيد را سياه نشان دهيم  ، ما خيلي خوب شعار مي دهيم و خيلي خوب به شعارهايمان عمل نمي كنيم . مديران ما تنها كاري كه نمي توانند بكنند اين است كه فقط نمي توانند جلوي افزايش قيمتها ، بحرانها ، بي سر و ساماني مديريتها و اتلاف عمر و جان مردم را  در كارهاي بيخودي بگيرند كه اين هم چندان مهم نيست . مدیران ما با این همه افتخارات فقط قادر نیستند جلوی درجا زدن فرهنگی را بگیرند و این مگر چه اهمیتی دارد ؟ مديران ما فقط نمي توانند نقد و اعتراض را تحمل كنند . ما به برکت مدیران مان فقط نمي توانيم چهار تا روزنامه آزاد داشته باشيم و چهار تا روزنامه نگار مستقل غير چاپلوس را تحمل كنيم كه اينها هم زياد مهم نيست چون بجاي آن مي توانيم پرتابگر ماهواره بسازيم و رسانه های دنیا را سرکار بگذاریم . مديران ما خيلي معركه اند چون هر كاري را كه اراده کنند ، مي توانند بكنند و گرانی و مشکلات ساده ای مثل آن نباید وقت شریف و عزیز آنها را بگیرد . من به پرتاب موفقيت آميز پرتابگر ماهواره سفير اميد با غرور ملي مي نگرم و از اين بابت شاد هستم و آن را به همه ايرانيها تبريك مي گويم و خوشحالم از اینکه اگر جیبم خالی است لااقل کله ام از باد غرور ملی پر است . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 01 Sep 2008 05:13:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kafesokut&amp;postid=16</comments>
<dc:creator>kafesokut</dc:creator>
<guid>http://kafesokut.blogfa.com/post-16.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی را در توالت باید جست / حرفهای نه چندان شخصی</title>
<link>http://kafesokut.blogfa.com/post-15.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT size=4&gt;سوژه زیاد است و من پر انگیزه . پس چند مطلب تو این پست می گذارم . حیف که دست فرمونم تو وب و کامپیوتر و رسانه الکترونیک خوب نیست وگرنه این وبلاگ را به روزنامه تبدیل می کردم ، حیف :&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;  &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;۱ - خرچنگ قورباغه بایگانی شد : &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;از اول سال ۸۷ تو فکر تغییر نام وبلاگ از خرچنگ قورباغه به نام دیگر بودم . تا الآن هرچی فکر کردم دیدم بجایش نامی بهتر نمی شود گذاشت مگر نام و نام خانوادگی خودم . پس خرچنگ قورباغه از امروز شد : فرامرز سیدآقایی . از نظر های دیگران در این باره خوشم می آید . بی نظرم نگذارید . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;FONT size=4&gt;۲ -&lt;/FONT&gt; &lt;FONT size=4&gt;همه کیف کردند و ما غصه خوردیم :&lt;/FONT&gt;مراسم پايان المپيك پكن را ديدم و تا ساعتها تو فكر بودم . حتي نتوانستم راحت بخوابم از فكر اينكه مگر چيني ها چه هستند كه ما نيستيم . آن همه زيبايي و چشمنوازي در مراسم پاياني المپيك پكن نه محصول تكنولوژي بالا و فوق العاده اي است ، نه محصول عناصر و كشفيات جديد . حتی ورزشگاه آشیانه پرنده شان هم نکته طراحی معماری یا مهندسی جدیدی ندارد اما وقتی فکر می کنم که ما یک آزاد راه فکسنی شمال یا برج مخابراتی میلاد را جان کندیم و هنوز نساخته ایم غصه می خورم . چيني ها در آن مراسم و مراسم آغاز المپيك تنها با استفاده از مواد و وسايل ساده مثل دوچرخه و يك چرخه و لامپهاي نوراني و تحرك و فعاليت بدني انسانهاي دوپاي تابع نظم و با پشتیبانی تدبير و فكر خوب مديران شان چشمها را خيره كردند و كاري كردند كه با تجربه ترها و رسانه هاي دنيا وادار شدند مراسم آغازين آن را بهترين مراسم المپيك بنامند . بعد ، بجاي اينكه اسير خواب شبانه شوم اين فكر اسيرم كرد كه چيني ها مگر چه مي كنند كه يك و خرده اي ميليارد آدم را اداره مي كنند و رشد اقتصادي شان همه را خيره كرده است ؟ ما چه مي كنيم كه تو اداره هفتاد ميليون ناقابل صداي داخل و خارج را در آورده ايم و دست دنيا را در توليد انبوه &quot;نفرت&quot; از پشت بسته ايم ؟ چين هم مثل ما با آمريكا و غرب تضاد و دعوا داشت و دارد و اتفاقا اگر ما سي سال است كه با غرب دعوا داريم  چين سابقه اختلاف ايدئولوژيك وسياسيش با آنها دو برابر ما است اما چرا ما تو گل مانده ايم و چين همين تضاد را به عامل پيشرفت تبديل كرد ؟ اينها همه سوال است . نكند كسي از سوال من بدش بيايد. لطفا از سوال من بدتان نيايد . بجاي آن ، دنبال پاسخ بگرديد .  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT size=4&gt; ۳ -&lt;/FONT&gt; &lt;FONT size=4&gt;جابجایی منطقی :&lt;/FONT&gt; باز هم شهریور شد . این روزها خيلي دلم مي خواهد داستاني بنويسم و در آن كسي را توصیف كنم كه ادعا مي كنند خيلي پركار است ، کم مي خوابد و دائما در حال كار كردن و خدمت كردن است اما فقط كار بدني مي كند در حالي كه بايد فكر كند و برنامه و ايده درست بدهد تا كارها خوب پبش برود . قهرمان داستان من كسي خواهد بود كه تنها ایده ای که در سر دارد این است که ماقبل از خودش را نفی و كارهاي قبليها را زير و رو كند و بخاطر همین ، هر كاري مي كند كارش خرابكاري از آب در مي آيد . او با فكر كردن مخالف است و فقط به كار بدني و دوندگي کردن مثل چي و شب بيداري اهميت مي دهد . پايان داستان من چندان شگفت انگيز نخواهد بود چون عاقبت همه متوجه مي شوند كه اين فرد با اين همه كار بدني بيهوده بدون تفکر ، كارآيي ندارد و بيشتر به درد شخم زدن زمين مي خورد پس او را به مزرعه مي فرستند و به گاو آهن مي بندند و بهش مي گويند : حالا هرچي دوست داري كار كن و خراب کن چون اينجا تنها جايي است که نه تنها به فکر کردن نیازی نیست بلکه خرابكاري و زير و رو كردن تو به نفع ما تمام مي شود . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT size=4&gt; ۴ - &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT size=4&gt;زندگی را . . . در توالت باید جست :&lt;/FONT&gt; خبری خواندم در باره کلهر مشاور رسانه ای احمدی نژاد . این نابغه گفته : انسان در خانه ۲۰ متری هم می تواند زندگی کند . از آنجایی که انسان باید در خانه ای زندگی کند که بتواند نیازهای زمان سکونت در خانه را برطرف کند و به فرمایش مشاور محترم می تواند در خانه ۲۰ متر مربعی هم زندگی کند، نتیجه می گیریم که هر خانه ای با ۲۰ متر مربع مساحت لازم است فقط دو فضای مفید داشته باشد . یکی آشپزخانه و دیگری توالت . یکی برای ورود غذا به بدن و دیگری برای خروج ضایعات از آن . نیازهای دیگر را هم اتفاقا می توان در همین دو فضا برطرف کرد . برای تفکر و مطالعه بهترین جا توالت است . چه جایی برای پذیرایی از مهمان بهتر از آشپزخانه ؟ در آشپزخانه می توان به تلافی خسارتهایی که مهمانان می زنند از آنها کار کشید و تو سرشان زد . برای تولید مثل اگر آشپزخانه و توالت جای جالبی نیست می توان از خانه همسایه یا پارک و سینما و فرهنگسرا یا حتی دفتر معاونت دانشجویی دانشگاه استفاده کرد . رخت را در توالت باید شست و خواب را در آشپزخانه جستجو باید کرد . حمام عمومی تو هر محلی هست و اگر نیست توالت با آب گرم و سرد هم می تواند کارکرد حمام را داشته باشد . جای تلویزیون اساسا در توالت است هم بخاطر برنامه هایش و سریالهای عشقیش ، هم بخاطر اینکه تنها در توالت لازم می شود آدم مدتی بی هدف به روبرو خیره شود . اصلا من چرا وقتم را با تفسیر حرفهای بیخود تلف می کنم ؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 01 Sep 2008 05:12:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kafesokut&amp;postid=15</comments>
<dc:creator>kafesokut</dc:creator>
<guid>http://kafesokut.blogfa.com/post-15.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از منهای بینهایت تا مثبت بینهایت / داستان </title>
<link>http://kafesokut.blogfa.com/post-14.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;روبروي رئيس حراست نشستم . اسمم را پرسيد . تو فرمي كه جلوش بود نوشت . سنم را پرسيد و نوشت . نام پدرم را نوشت . تاريخ تولدم را نوشت . محل صدور شناسنامه ام را پرسيد و نوشت . پرسيد : شماره شناسنامه ؟ &lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 27pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: -18pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 27.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;-&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;         &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;(8792) هشتاد و هفت نود و دو قربان !&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 27pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: -18pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 27.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;-&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;         &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;شماره سريال شناسنامه تان را از حفظيد ؟ &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 27pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: -18pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 27.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;-&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;         &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;بله قربان ! مگر مي شود ؟ (312064 الف36) سي و يك ، بيست ، شصت و چهار ، الف سي و شش .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 9pt 0pt 0cm; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;باز پرسيد : كد ملي ؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 27pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: -18pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 27.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;-&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;         &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;(6 791 050 006 ) دو صفر شش ، صفر پنجاه ، هفتصد و نود و يك ، شش قربان !&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 9pt 0pt 0cm; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;شماره را نوشت روي كاغذ و پرسيد : قبلا بيمه بوديد ؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 9pt 0pt 0cm; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;براي پاسخ سر تكان دادم . اخم كرد و دستور داد : لطفا جواب سوالات مرا دقيق و با استفاده از كلام بدهيد .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 27pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: -18pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 27.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;-&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;         &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;عذر مي خواهم ، بله قبلا داشتم . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 27pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: -18pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 27.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;-&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;    &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;شماره دفترچه تان چند بود ؟ فوري جواب دادم : قربان ! (103774301 ) ده ، سيصد و هفتاد و هفت ،چهل و سه ، صفر يك . روي فرم شماره را نوشت و پرسيد : سربازي رفتيد : &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 27pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: -18pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 27.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;-&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;         &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;بله قربان ! اتفاقا اضافه هم رفتم . &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 9pt 0pt 0cm; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;قلم را زمين گذاشت و به پشتي صندلي تكيه داد . كف دو دست را روي ميز خواباند ، صاف تو چشمهايم خيره شد و با لحن قاطع و سرزنش كننده اي آب پاكي را رو دستم ريخت : ما به كسي كه سابقه فرار از خدمت داشته كار نمي دهيم . اينجا يك موسسه بزرگ و مهم دولتی است و شغلهاي ما حساس و پر مسئوليت . لطفا بفرماييد تا نفر بعدي بيايد . دستپاچه شدم . گفتم : اگر اجازه بدهيد توضيح مي دهم . نگاهم كرد و منتظر شد . گفتم : قربان ! فرار نداشتم . آن موقع جوان بودم و گاهي حواسم پرت مي شد . فراموش كرده بودم خدمتم تمام شده و به همين دليل مدتي اضافه شد . مي توانيد استعلام كنيد . لبخندي زد و گفت : آدم حواس پرت را هم استخدام نمي كنيم اما چون مربوط به قبل بوده موقتا گذشت مي كنيم و در هر صورت اگر در طول كار يك بار حواس پرتي از شما ديده شود به مراجع قانوني معرفي تان مي كنيم . روي فرم در قسمتي كه نوشته شده بود ويژگيهاي فردي نوشت : مبتلا به حواس پرتي است . هول شدم و گفتم : قربان ! برايم پرونده سازي نكنيد . من به حواس پرتي مبتلا نيستم ، آن فقط كمي بازيگوشي دوره جواني بوده . باز نوشت : در جواني بازيگوشي مي كرده . و پيش از اينكه من اعتراضي بكنم هشدار داد : نوشته هاي مرا نخوانيد . ما نياز به كارمند درستكاري داريم كه حتي اگر نوشته اي جلويش باز باشد بتوان به او اعتماد كرد . ياد مدت طولاني بيكاريم افتادم و خيلي محكم گفتم : قربان ! شما مرا مورد اعتمادترين فرد بدانيد . پرسيد : شماره كارت پايان خدمتتان را به خاطر داريد ؟ فوري گفتم : ( 483000 ) چهار صد و هشتاد و سه هزار قربان ! نوشت و پرسيد : رانندگي بلديد ؟ گفتم : بله . &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 27pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: -18pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 27.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;-&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;         &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;شماره تصديق تان ؟ &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 27pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: -18pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 27.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;-&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;         &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;قربان ! (6448801) ششصد و چهل و چهار ، هشتاد و هشت ،صفر يك . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 27pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: -18pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 27.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;-&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;         &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;پس لابد اتو مبيل هم داريد . &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 27pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: -18pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 27.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;-&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;    &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;بله ، البته سوء تفاهم نشود ؛ من يك فورد تانوس مدل هفتاد و شش ميلادي دارم . سي و دو ساله است قربان ! باز اخم كرد و گفت : ما اهل سوء تفاهم نيستيم . ما با اطلاعات واقعي افراد كار داريم . &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 9pt 0pt 0cm; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;خواستم بپرسم اين همه اطلاعات را براي چه مي خواهند كه ترسيدم باز هم برايم پرونده سازي كند و بنويسد طرف خيلي فضول است . منصرف شدم و چاپلوسانه گفتم : بله قربان ! حتما اين اطلاعات لازم مي شود . پرسيد : شماره شهرباني اتومبيل تان . لبخندي ناخود آگاه روي لبم نشست و تا خواستم شماره ماشينم را بگويم پرسيد : سوال من خنده دار بود ؟ باز دستپاچه شدم و گفتم : خير قربان ! جسارت نكردم .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 27pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: -18pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 27.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;-&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;         &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;پس چرا . . . ؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 9pt 0pt 0cm; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;قربان ! يك لحظه به ذهنم رسيد بيست سالي مي شود كه شهرباني شده نيروي انتظامي . مخففش هم ناجا شده . البته ببخشيد سوء تفاهم نشود ناجا درست است يك وقت فكر نكنيد منظورم نابجا بوده ، اين مخفف را خودشان گذاشته اند . مدتي تو مردمك چشمهايم خيره شد و روي كاغذ چيزي نوشت كه من زير چشمي خواندم : با مافوق چالش مي كند و اهل مزه پراني در محيط كار است . چشمهايم را به سقف اتاق دوختم كه يعني نوشته ات را نخواندم . تحكم كرد : شماره شه . . .&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;انتظامي اتومبيل تان را بفرماييد .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 27pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: -18pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 27.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;-&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;         &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;(287 د 28) بيست و هشت دال ، دويست و هشتاد و هفت قربان ! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 27pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: -18pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 27.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;-&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;         &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;شماره كارت ماشين تان چند است ؟ &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 27pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: -18pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 27.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;-&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;         &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;قربان ! (2198261/202) دويست و دو مميز ، بيست و يك ، نود و هشت ، دويست و شصت و يك . مي توانم سوالي بپرسم جناب ؟ &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 9pt 0pt 0cm; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;با خوشرويي گفت بله . پرسيدم : شماره انتظامي و كارت اتومبيل من به چه درد موسسه مي خورد ؟ خنده اي كرد و گفت : شما هنوز توجيه نيستيد كه اينجا كجاست . ما به كاركنان مان خيلي اهميت مي دهيم . به محض اينكه استخدام شويد براي شما در اين سازمان مراتب رفاهي تعريف مي شود . اين شماره را براي پاركينگ اتومبيلهاي كاركنان لازم داريم . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 9pt 0pt 0cm; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;سكوت كرد و به صورتم خيره شد تا نتيجه حرفهايش را در چهره ام ببيند . خوشحاليم را با لبخندي رضايتمندانه آشكار كردم كه پرسيد : &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 27pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: -18pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 27.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;-&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;         &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;حساب بانكي داريد ؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 27pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: -18pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 27.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;-&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;    &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;بله قربان ! شماره اش هم اين است : ( 1309100178286) صدو سي ، نه هزار و صد ، هفده ، هشتاد و دو ، هشتاد و شش .&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 27pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: -18pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 27.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;-&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;         &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;عابر بانكه ؟ &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 27pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: -18pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 27.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;-&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;         &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;خير قربان ! &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 9pt 0pt 0cm; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;در حالي كه با لاك شماره حساب را مي پوشاند دستور داد : شماره حسابي را بگوييد كه كارت عابر داشته باشد .&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 27pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: -18pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 27.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;-&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;    &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;چشم قربان ! (6278841002604733) ششصد و بيست و هفت ، هشتصد و هشتاد و چهار ، صد ، دويست و شصت ، چهل و هفت ، سي و سه . &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 27pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: -18pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 27.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;-&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;         &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;شماره را يادداشت كرد ، به چشمهايم زل زد و گفت : &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 27pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: -18pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 27.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;-&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;         &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;لابد مي خواهيد بپرسيد اين شماره را براي چه مي خواهيم . &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 27pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: -18pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 27.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;-&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;         &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;قربان ! اگر جسارت نباشد معلوم است ديگر ، لابد براي ريختن حقوق ماهانه ام به حساب . &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 27pt 0pt 0cm; TEXT-INDENT: -18pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 27.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;-&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;    &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;خير ! شما ممكن است در حين كار به ما خسارتي بزنيد . ما بايد بتوانيم بدون دردسر آن را جبران كنيم . وقتي استخدام شديد وكالتنامه اي را امضا خواهيد كرد كه به ما اختيار مي دهد هر زمان لازم بدانيم از حساب شما برداشت كنيم . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 9pt 0pt 0cm; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;از روي صندلي برخاستم . جدي و بدون ترديد به رئيس حراست گفتم : اگر قرار باشد منافع من به جيب شما برود ، بيكار بگردم بيشتر بهم خوش مي گذرد . ضمنا براي شناسايي من هر شماره ديگري لازم داشته باشيد از حفظم ، لطفا بنويسيد : شماره كارت بنزين ماشينم (7744330062395725) هفتاد و هفت ، چهل و چهار ، سي و سه ، دو صفر ، شصت و دو ، سي و نه ، پنجاه و هفت ، بيست و پنج قربان ! شماره موبايلم (09121597132) صفر نهصد و دوازده ، صد و پنجاه و نه ، هفتاد و يك ، سي و دو است . شماره پروانه خبرنگاريم (13760 / 124) صد و بيست و چهار مميز ، سيزده ، هفتصد و شصت است قربان ! كد پستي محل زندگيم (1416725616) چهارده ، شانزده ، هفتاد و دو ، پنجاه و شش ، شانزده است قربان . دستم را به سمتش تكان دادم و فرياد كشيدم : كوهي از شماره هايي را تو حافظه ام دارم كه لطف كرده اند و بجاي نان و آزادي و رفاه و امنيت به من داده اند و به آنها امكان مي دهد كه هر لحظه دلشان بخواهد موقعيت مرا نشان كنند . حالا تو قربان ! تو ! مي خواهي اختيار حساب بانكي خالي مرا هم به دست بگيري ؟ دست انداختم فرم را از زير دستش بكشم كه فرم را كشيد طرف خودش و خنده زشتي كرد . احساس شكست كردم و فكر كردم بد شكلي رودست خوردم . آمدم برگردم كه از پشت ميز برخاست . ميز را دور زد و آمد كنارم . شانه ام را فشار داد . نشستم . برگشت سر جايش و با لحن و ادبيات صميمي و غير اداري پرسيد : پسر ! پس تو پروانه خبرنگاري هم داري . ببين ! خبرنگاري رو ولش كن . عمري دربدري و بي پولي برات مياره . تو بايد سردبير اسم و رسم داري تو یه روزنامه بزرگ و مهم بشي . من اين حرفايي رو كه تو عصبانيت زدي فراموش مي كنم . تو حافظه خوبي داري و من به اين حافظه نياز دارم . خودم با سمت بالا تو تحريريه استخدامت مي كنم اما به شرطي كه با خودم كار كني . نگاه نافذي به چشمهايم انداخت و با همان لحن و ادبيات پرسيد : منظورمو که می فهمی ؟ من هستمت ، تو هستي ؟ &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Jun 2008 07:31:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kafesokut&amp;postid=14</comments>
<dc:creator>kafesokut</dc:creator>
<guid>http://kafesokut.blogfa.com/post-14.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خدا کند احمدی نژاد بر جهان مدیریت کند</title>
<link>http://kafesokut.blogfa.com/post-13.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 18pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA; mso-ascii-font-family: Tahoma; mso-hansi-font-family: Tahoma&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 18pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA; mso-ascii-font-family: Tahoma; mso-hansi-font-family: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 18pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA; mso-ascii-font-family: Tahoma; mso-hansi-font-family: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=7&gt;اول اينكه :&lt;/FONT&gt; &lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;احمدينژاد رئيس دولت بازهم حرفهاي جالبي زده و  آرزوی جدیدش را یاد کرده که مدیریت بر جهان است و با این حرف خاطرات مرا به يادم آورده : زمانی که خاتمی رئیس جمهور بود در دوره دوم شوراي شهر تهران (زماني كه احمدينژاد شهردار تهران بود) روزي پس از اينكه جلسه علني شورا تمام شد تعدادي از خبرنگاران رسانه هاي انحصارطلب (اصولگرا) گرد حسن بيادي - نايب رئيس شورا و رفیق گرمابه و گلستان احمدینژاد - جمع شدند . من حساس شدم . هر وقت اينها گرد كسي (مخصوصا بيادي) جمع مي شدند سوژه اي ويژه داشتند . سوژه اي كه براي خودشان خيلي مهم بود و براي مردم خنده دار و بي اهميت . رفتم به جمعشان پيوستم وگوش دادم . يكي شان با احساسات در باره رعايت نشدن شئونات اسلامي و رشد فساد و بي حجابي و بد حجابي در كشور پر حرارت صحبت مي كرد و بقيه هم سر تكان مي دادند . حرفش كه تمام شد نزديك بود از شدت غليان احساسات اشك تو چشمهايش جمع شود و من فقط لبخند زده بودم و بيادي بدون توجه به لبخند معنا دار من با آرامش به او گفت : به قول دكتر احمدينژاد ما&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;بايد اول بزنيم كه دولت را بگيريم ، بعد همه اين مسائل در كنار بقيه مشكلات كشور به دست خودمان حل مي شود . خبرنگاران دست راستي هم انشاء الله غليظي گفتند و شاد و خرم از اين وعده مهم تشكيلاتي رفتند دنبال سوژه هاي ديگر . و بالاخره تشكيلات آنها زد و دولت را گرفت . بعد از سه سال كه آنها زده اند و دولت را گرفته اند نه تنها مشكلاتي را حل نكرده اند بلکه انبوه مشکلات را نیز برای مردم ایجاد کرده اند . حالا احمدينژاد بدون اینکه به سابقه درخشانش در مدیریت بر کشور نگاه کند چپ مي رود و راست مي آيد و مي گويد اين كار را بكنيم و زودتر برويم سر مسائل جهاني و جهان را مديريت كنيم . و لابد می خواهد همانطورکه بیادی می گفت بطورهیاتی بزند و مدیریت جهان را بگیرد . من نمي دانم وقتي ما در كوچكترين مسائل نمي توانيم شلوار خودمان را بالا بكشيم و مثل ژيان تو گل مانده ايم چرا حرف از مديريت جهان مي زنيم . يك نان ساده را نمي توانيم بدون حاشيه به دست مردم برسانيم و مي خواهيم ملل غرق در رفاه را مديريت كنيم . در هر موقعيت بجا و نابجايي موجودات بيمقداري مثل پياز و سيب زميني و سبزي و گوجه فرنگي براي مردان مدعي مديريت بر جهان بحران مي سازد و انرژي مي گيرد و تيتر يك رسانه ها مي شود آنگاه ما حرف از مديريت بر مسائل جهاني مي زنيم و فكر نمي كنيم با شنيدن اين حرف جهان به ما مي خندد . براي اينهايي كه از اين حرفها مي زنند و هي تكرار مي كنند آيا اهميتي دارد كه جهاني به ملتي بخندد ؟ آيا مقامات كشورهاي ديگر وقتي با روساي كشور ما سر يك ميز مي نشينند و اين ادعا ها را مي شنوند نمي گويند اول برويد خودتان را درست كنيد ؟ اگر نمي گويند پس آنها هم خيلي از مرحله پرتند . &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 18pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA; mso-ascii-font-family: Tahoma; mso-hansi-font-family: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT size=7&gt;دوم اينكه :ا&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;گر از مردم ايران بپرسند يا مثلا رفراندم بگيرند كه آيا دلتان مي خواهد احمدينژاد مدير جهان بشود يا نه خواهند گفت بله و حتي حاضرند رضايت محضري بدهند . چرا ؟ چون اين مطمئن ترين روش است براي خلاص شدن از خرابكاريهايش . آقا ! جان مادرت برو بر جهان مديريت كن و ما را به حال خراب خودمان بگذار . درست است كه در مديريت بر ايران چيزي نشدي و خراب کردی اما شايد استعداد مديريت بر جهان را داشته باشي و هنوز كشف نشده اي . برو و خودت را بيازماي و ما ملت را بيش از اين به فلاكت نكش . برو ، برو ، بروووووو . &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 18pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 200%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 18pt; LINE-HEIGHT: 200%; mso-bidi-language: FA; mso-ascii-font-family: Tahoma; mso-hansi-font-family: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 May 2008 12:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kafesokut&amp;postid=13</comments>
<dc:creator>kafesokut</dc:creator>
<guid>http://kafesokut.blogfa.com/post-13.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مثلا سفرنامه نوروز 87 (قسمت پنجم)</title>
<link>http://kafesokut.blogfa.com/post-12.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;            &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;                                  &lt;FONT size=4&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;لار و لارستان(لار قديم و جديد)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;جاده خلوت بود اما با دست اندازهاي دست ساخته مهلك كه خسارت زيادي به ماشينم زد . دست اندازها يا مثلا سرعت گيرها بدون تابلوي اطلاع دهنده ، با آجر و آسفالت به تعداد زياد در اين جاده ساخته شده و تو كه خبر نداري يكباره با 100 يا 90 تا سرعت از روي آن رد مي شوي و موقعي مي فهمي چه اتفاقي افتاده كه صداي جيرجير بلبرينگ چرخ و تق و توق كمك فنر ماشين در آمده است . همان جا صلوات ديگري فرستادم بر والدين اولين مخترع كار كردن با متد ايراني و همه مروجان مديريت با روش ايراني . راستي مديريت با روش ايراني را من پيش خودم به آينه تشبيه كرده ام و مديريت به روش اروپايي يا ژاپني را به شيشه . در آينه افراد فقط خودشان را مي بينند و اگر تدبيري كنند براي يك طرف موضوع است ؛ آن طرفي كه خود و نزديكان شان هستند و معمولا تدابير مديريتي متضمن منافع يك شخص يا طايفه است اما در شيشه افراد خود را نمي بينند و آن سوي موضوع را مي بينند و ديگران را مي بينند و به همين دليل كار را با نگاه به دور دست و آينده و منافع ديگران انجام مي دهند . بعد از ظهر گرمي شده بود و تو جاده پر دست انداز شيراز به جهرم چندان خوش نمي گذشت اما چون راديو فردا را مي توانستم بدون خش و پارازيت گوش كنم خشونت آن راه قابل تحمل مي شد . اصلا از وقتي كه از تهران بيرون آمده بودم راديو فردا مثل آينه مي گرفت و من مي توانستم يك دل سير گوش كنم . از موسيقي هايش بگير تا اخبار آن و صداي دوستان و همكاران سابقم &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;كه بخاطر اختناق موجود وموانع غير منطقي و زورگويانه اي كه بر سر راه روزنامه نگاران وجود دارد ناچار شدند بروند و در آنجا ادامه فعاليت بدهند و من نمي دانم كشور ما چرا براي ايرانيان ، دوستداران و ساكنانش به همان اندازه دافعه دارد كه براي دشمنان اين كشور . البت براي مردم برخي كشورهاي غير ايراني خيلي جاذبه دارد چون در پول نفت و ديپلماسي بهم گره خورده ما سهيمند . &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;راديو فردا را در تهران با مصيبت آنهم در ساعاتي خاص مي توانم بگيرم و شايد به راديوي فابريك ماشينم مربوط باشد اما هر زمان از تهران بيرون مي روم همين راديوي ماشينم فردا را صاف مي گيرد . بگذريم ، جاده خلوت بود و رانندگي در آن بي خطر يا كم خطر و به همين دليل پليس طرح نوروزي در آن ديده نمي شد . راه طولاني بود و من هم سعي داشتم با سرعت قانوني برانم اما آنقدر كسالت آور بود كه گاهي هم سري به سرعتهاي بالا مي زدم . حوالي غروب جايي آمدم سرعت را زياد كردم و زدم به 170 . بعد از دور زدن تپه اي زيبا (از نظر هندسي) از دور ديدم كه پليسي دوربين كاشته كنار جاده و در حال سرعت سنجي است و چون تنها من تو جاده بودم زوم كرده بود رو من . سعي كردم سرعتم را كم كنم اما دير شده بود و وقتي با سرعت قانوني رسيدم بهش او هم علامت ايست دستيش را تكان داد و اشاره كرد بايستم . از چيزي كه خيلي بدم مي آيد اينكه كسي ازم بپرسد چرا مثلا فلان اشتباه را كردي و براي همين تو رانندگي هميشه طوري رفتار مي كنم كه نفسم با نفس پليس جماعت برخورد نكند . آن موقع هم شد ديگر . آمد جلو و گفت : سرعت بالا داشتين ، مدارك . مدارك را برداشتم ، پياده شدم و صاف رفتم سمت سرهنگي كه تو سمند نشسته بود و مثل سردار رويانيان ريش كمي بلندي داشت . مدارك را دادم دستش و سلام چاپلوسانه اي كردم و پرسيدم : جناب سرهنگ ! ببخشيد ، اين دور و برا مسجد سراغ ندارين ؟ داره نمازم قضا مي شه و افكارم خراب شده . ضمنا تو رو خدا عجله كنين من به نمازم برسم . در حال صحبت ، با تظاهر به حالت عصبي و اضطراب دستي هم به ريش صورتم مي كشيدم . سرهنگ به چشمهاي معصوم من كه اضطراب ازش مي باريد نگاهي كرد ، مدارك را به دستم داد و گفت :40 كيلومتر ديگه شهره ، مسجدم هست اما با احتياط برين . اين دفعه گذشت مي كنيم . با اعتماد به نفسي كه مثلش را فقط در خودم تا حالا سراغ كرده ام حالت تعجب به صورتم آوردم و گفتم : جناب سرهنگ ! من خلاف كردم و قبول دارم و خواهش مي كنم شما قانونو اعمال كنين . منظورم اين بود كه لطفا اعمال قانون سريعتر انجام بشه تا به نمازم برسم . سرهنگ لبخندي از سر رضايت زد و گفت : من شما رو تحسين مي كنم ، جدا مي گم . حالا زودتر برين تا دير نشده . مدارك را گرفتم و براي احترام نظامي پا چسباندم و خبردار ايستادم و فورا دويدم به سمت ماشين . آخيش . از بند جريمه و ضبط مدارك رستم . بعد هم گازش را گرفتم و با فكر اينكه 40 كيلومتر به شهر مانده و حتما تو اين جاده درجه دو قدم به قدم پليس نمي كارند رفتم رو سرعت 180 تا &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;. 10 كيلومتر مانده به لار بعد از پيچي همان صحنه تكرار شد اما با اين تفاوت كه جناب سرهنگ وقتي ديد من هول نماز را مي زنم و اين همه اضطراب دارم فقط 20 هزار تومان جريمه ام كرد و گفت : چون پسر خوبي هستي و اهل نمازي مداركت را ضميمه نمي كنم تا سر نماز دعام كني . گفتم : قربان نمي شه جريمه رو هم فاكتور بگيرين و در عوض من دو برابر دعا كنم ؟ قهقهه اي زد و گفت : مداركتو بگير و برو تا پشيمون نشدم . اگه مداركتو ضميمه مي كردم مي دوني چه مراحلي رو بايد طي كني تا پس بگيري ؟ همينقدرم خيلي در حقت لطف كردم . برايش محكم پا چسباندم و بدو سوار ماشين شدم و راندم تا لار ؛ اما مثل آدم چون معلوم نبود سومي هم گذشت دوتاي قبلي را داشته باشد و بعلاوه مگر به چند نفر مي توانستم يك داستان را بگويم ؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;   &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;و رسيدم به لار . دو تا شهر لار بود . يكي لار قديم و ديگري لار جديد . روي بعضي از تابلوها مقدم مسافران عزيز به لارستان گرامي داشته شده است در صورتي كه در كشورمان جايي به نام لارستان وجود خارجي ندارد . فكر مي كنيد چرا ؟ مردم شهرهاي لار ، اَوَز ، خُنْج ، گِراش ، جويُم ، لامِرد ، خور و مُهر سالهاست كه مي خواهند از استان فارس جدا و به استان لارستان تبديل شوند آنهم به مركزيت لار اما كسي به خواسته شان توجهي نمي كند و چون مقدار قابل توجهي از مردم اين منطقه سني هستند خواسته شان رنگ و روي كمي سياسي هم پيدا كرده است و در مجموع ماجراهاي ناسيوناليستي تو اين منطقه بالا است . بيشترين جمعيت سني اين منطقه در خنج و اوز ساكن است . ويژگي مردم منطقه لارستان اين است كه تقريبا تمام شان در كشورهاي حاشيه جنوبي خليج فارس براي خود شغل و علقه و وابستگي و منبع درآمد دارند چه شيعه و چه سني و برعكس ، در خاك خودمان وابستگي درآمدي و مادي آنها بسيار كم است . همين ويژگي كار را براي دولت ايران سخت تر مي كند . القصه ، لار قديم بر جاده بود و لار جديد كمي دورتر و منشعب از جاده . و اول لار قديم بود . وچه شهر نازي بود . و چه مردم نازي . به هر كس مي رسيدي مي گفت : خوش آمديد . با محبت و خوشرويي . و معلوم بود كه ما مسافريم . گفتم : اي خاك بر سرت فرامرز كه چسبيدي به تهران . بيا مردم اين شهر ها را ببين چقدر با مردم شهر خودت فرق دارند . بعد يادم افتاد همين مردمند كه تهران را پر كرده اند و آدم تهراني بما هو تهراني ديگر نداريم . پس چرا پاي ايرانيها به تهران كه مي رسد افراد ديگري مي شوند و كار ديگري مي كنند اما تو شهر خودشان بهتر و قابل تحمل ترند ؟ براي اينكه بايد از وقت استفاده مي كردم و تا بندرعباس مي راندم و قصد داشتم دير نرسم به بندر ، تو لار زياد توقف نكردم مگر به خوردن ناهار در ساعت 7 شب و خريدن مسقطي لار كه سوغات معروف اين شهر است و من آن را خيلي بيشتر از گز اصفهان دوست دارم . مسقطي نوع مرغوب و درجه يك لار را كه با آرد و نشاسته و هل و گلاب و زعفران درست مي كنند رنگي نارنجي و بويي مست كننده دارد مثل عسل . وقتي مي خواهي از تو قوطي تكه اي از آن را برداري كش مي آيد و تو دهان كه مي گذاري آب مي شود و حسابي خوش خوراك است . و البته من چون نمي خواستم تو شهر بگردم و وقت زيادي نداشتم خوبش گيرم نيامد و پولم هدر رفت . ناهار را در حياط مدرسه اي خوردم كه مجاور مسجدي بود و دستشويي هايش تميز نبود و بوي بد مي داد و آفتابه اي بود و غيره . بيخود نيست كه غربيها معيار حسن مديريت محيطهاي مسكوني و اداري را پاكيزگي توالتها مي دانند . از نقاشي روي ديوار ورودي توالت مسجد عكسي گرفتم كه پسري ريشو را با قلم مو و رنگ سرمه اي كشيده بودند و نوشته بودند : برادران . يعني دستشويي مردانه . گفتم لابد قسمت زنانه را نوشته اند خواهران و عكس يك دختر چارقد به سر را كشيده اند كه گره آن را زير گلو سفت بسته . شهرستان است ديگر . &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;انتهاي حياط مسجد دري باز مي شد به جايي . از در رد شدم و وارد فضاي عجيبي شدم در پشت مسجد ؛ قبرستاني قديمي با فضايي متفاوت از فضاي شهرهاي فعلي . لار قديم را برويد و ببينيد . جداً ديدني است . تازه من كمي از اين شهر را ديدم . سنگ قبرهايي با قدمت بيش از 100 سال آنجا بود كه نگاه كردن به آن مرا وارد حال و هوايي عجيب و وصف نشدني كرد كه فقط بايد آن را حس كنيد . روي تمام سنگ قبرهايي را كه نوشته هايش قابل خواندن بود خواندم و از تعدادي عكس گرفتم از جمله يكي كه قديميترين تاريخ را داشت : 1274 هجري . و چون تاريخها به شكل ( شهر فلان سنه فلان) نوشته شده بود و نام تعداد قابل توجهي از مرده ها به سبك نامگذاري عربها (فلان بن فلان) بود گفتم لابد سالها هم به هجري قمري است .&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;عكسهايم را چون بلد نيستم روي وب نمي اندازم وگرنه ديدني است . قبرستان پشت به ديوار مسجد بود و معلوم است كه ديوار قبلا نبوده و بعدا كشيده اند . اين را از آن فهميدم كه تعدادي از سنگ قبر ها را روي ديوار چسبانده بودند و نيز ، از آنجا كه مي دانستم در قديم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;درحريم و حياط برخي مساجد قبرستاني كوچك هم بوده و زمانه كه به حالا رسيده اينها را جدا كرده اند تا مردمي كه براي نماز و مراسم و بسيج و انتخابات و كارهاي ديگر به مسجد مي آيند از خوف اموات به وسواس نيفتند و آنهايي كه به تردد اموات در پيرامون گورستان معتقدند يا معتقدان به برخي خرافات دست از حضور در مساجد نكشند و مساجد از رونق نيفتد . و مي دانيد كه در همه كشورهاي مسلمان نشين مسجد و نماز جمعه هست اما در هيچيك از كشورهاي اسلامي حضور مردم در مسجد و نماز جمعه يا خالي بودن مسجد و مصلي معيار مشروعيت حكومت محسوب نمي شود در حالي كه در دستگاه مديريتي ايران اين چيزها را مهم مي دانند و سعي دارند تا مي توانند موانع شلوغ شدن نماز جمعه و مساجد را كم كنند يا حداقل اينطور نشان دهند كه مساجد و نمازهاي جمعه پر از مردم است كه همگي هم عاشقان سينه چاك حكومتند . براي همين كسي هم كه بخواهد براي عبادت يا رضاي خدا به مساجد برود از ترس اينكه به سينه چاكان مديران كشور تشبيه يا متهم شود ابا مي كند و دوري مي گزيند . البته نماز جمعه بحث جداگانه اي دارد براي اينكه برخي به دلايل ديگري به نماز جمعه نمي روند چون معتقدند زماني كه امام معصوم حاضر نيست نبايد نماز جمعه را پشت سر فرد ديگري بخوانند و من نمي دانم اين فكر صحيح است يا نه . اما به نظرم مي رسد نماز جمعه خواندن پشت سرز امام معصوم خيلي فرق مي كند تا پشت سر مثلا جنتي &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;. در قبرستان پشت مسجد امام حسن مجتبي تمام سنگ قبرها فرسوده و خراب شده مگر اندي . و البته مرده جديد هم آنجا كاشته اند با سنگهاي جديد و با اين كار ، تركيب قديمي قبرستان را بهم زده اند .كجاست سازمان فلان و بهمان كه چنين جاهايي را حفظ كند ؟ البته پيگيري اين كارها وظيفه (ان جي او) ها است اما . . . &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;. خنده ام مي گيرد ؛ به قول فتحعلي اويسي ديجيتالم كجا بود بابا ؟ مردم ما يك روزنامه آزاد كه حرف دلشان را بنويسد ندارند آنوقت اجازه ( ان جي او) داشته باشند ؟ اينهايي هم كه مي بينيد به نام (ان جي او) موجود است از ما بهترون و كساني كه سيم شان به سرچشمه وصل است راه انداخته اند نه مردم . مثلا در دولت خاتمي سازمان ملل خيلي بودجه صرف كرد تا در ايران نهادهاي مردمي به تعداد زياد راه اندازي شود اما بودجه ها را وزراي دولت خاتمي و معاونان وزرا و نمايندگان مجالس 5 و 6 و 7 و فك و فاميل وزرا &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;و نمايندگان گرفتند و (ان جي او) هاي الكي راه انداختند . يكي شان 12 تا (ان جي او) راه انداخته بود و پولش را گرفته بود و براي خودش تو گوشه اي از تهران شده بود فئودال ، ملّاك و بخر و بفروش و بساز و بنداز برج و فلان . يكي شان هم 5 تا (ان جي او) داشت . اسمش را بياورم ؟ زماني خيلي دلم مي خواست در باره اين كارها تو روزنامه گزارش بنويسم و خيلي هم اصرار كردم اما فايده نداشت . فكر مي كنيد چرا مبارزه با فساد تو كشور ما سوژه اي خنده دار و هميشه دروغ است ؟ فكرمي كنيد چرا  . . . سفرنامه چه شد ؟ از قبرستان تاريخي لار قديم رسيديم به كجا . لار را ساعت 8 شب ترك كردم به سمت بندر عباس و رفتم تا ساعت 30 :11 رسيدم به بندر .&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 150%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 May 2008 08:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kafesokut&amp;postid=12</comments>
<dc:creator>kafesokut</dc:creator>
<guid>http://kafesokut.blogfa.com/post-12.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پادشاه مادام العمر قلب من </title>
<link>http://kafesokut.blogfa.com/post-11.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;           دیگر از تو نخواهم نوشت &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;                                         عشق تو را درقلبم خواهم کشت &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;             تو را ، تو را و تو را &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;                 از شعرهایم بیرون خواهم انداختُ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;                                                           به دفتر خاطراتم خواهم سپرد &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;                           شک نکن &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;                      آن روز خواهد رسید&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;                 &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;                              که روی تخت شاهی قلبم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;                            آزادی را جای تو بنشانم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;                                     [پادشاه مادام العمر قلب من ، آزادی] &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;                  &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;شعرهایم را به نام آزادی بنویسمُ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;                               &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;          هر که هوای تازه خواست  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;                                                      پاره ای از قلبم را بدهم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Apr 2008 07:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kafesokut&amp;postid=11</comments>
<dc:creator>kafesokut</dc:creator>
<guid>http://kafesokut.blogfa.com/post-11.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
