تبليغاتX
کافه سکوت - مثلا سفرنامه نوروز 87 / قسمت چهارم

                               

 

                               راه شيراز براي رسيدن به بندر عباس

 

 

 

آدم عاقل از راه شيراز به بندرعباس مي رود ؟ از مسير يزد و كرمان 1334 كيلومتر راه است اما از شيراز بالاي 1500 كيلومتر . هركه گفت از اين راه نرو حرفش را گوش نكردم . من عاشق شيرازم و خاطرات بسيار خوبي از اين شهر دارم . عاشق باباكوهي و درياچه نمك شيراز و فضاي آرامگاههاي سعدي و حافظم و اگر هرگاه از من بپرسند دوست داري الآن كجا باشي خواهم گفت باباكوهي و سعديه و حافظيه و درياچه نمك . حق داريد ؛ درياچه نمك را نمي شناسيد . شيرازيست هاي حرفه اي مي دانند اين شهر درياچه نمك دارد و همه نمي دانند حتي خيلي از شيرازيهاي شيرازي هم . من از وقتي خودم را شناخته ام تا حالا بطور ميانگين سالي يك سفر به شيراز رفته ام و از همه اين سفرهايم لذت برده ام . و اين مي تواند يك دليل قانع كننده برايم باشد براي انتخاب ناخودآگاه مسير بندرعباس از راه شيراز . وچقدر من كارهاي ناخودآگاه مي كنم . براي شما هم اين سوال ايجاد شد ؟ باز هم حق داريد . طبيعي است ؛ چون من هميشه تو خاطراتم زندگي مي كنم . هيچوقت گذشت زمان حال را احساس نمي كنم اما وقتي امروز به ديروز و پريروز تبديل مي شود از به ياد آوردنش لذت مي برم . عجيب نيست ؟ خودم فكر مي كنم قدري احمقانه است اما وقتي به ياد مي آورم كه چاره اي ديگر ندارم و نمي توانم (يا نمي گذارند) در روزگار خودم تاثيري بگذارم و آينده يا حتي زمان حال بهتري براي خودم و ديگران بسازم قانع مي شوم كه پناه بردن به خاطرات نه تنها احمقانه نيست ، بلكه راهي درست است براي فرار عاقلانه از عصيان و كارهاي احمقانه تر و از همه مهمتر ، لذت بردن از آن ظلمي كه به نام زندگي جريان دارد و هرگز بهتر از اين نمي شود و من مجبورم آن را ادامه دهم و باز مجبورم در اين مسير زندگي حتما حتما خوش باشم نه افسرده و اگر نمي شود ، الكي خوش باشم تا رنج كمتر ببرم . من ، راه سير در خاطراتم را انتخاب كرده ام تا احساس خوشبختي كنم يا احساس بدبختي نكنم يا بدبختي موجود را (كه بر سرمان  مي آورند و حق اعتراض هم نداريم) احساس نكنم و شايد ديگران راهي ديگر را برگزيده اند . و البت دليل ديگر انتخاب راه شيراز اين بود كه پسرخاله ام (كه در شهرداري شيراز براي خودش كسي است) خبر داده بود جديدا بزرگراهي خوب به جهرم كشيده شده و مسير بندر را سه ساعت كاسته است .  

   از شهرضا كه بيرون آمدم باك بنزين را هم پر كرده بودم . در پمپ بنزين ، طبق عادت معمول بنزين را كمي كمتر زدم تا بقيه پول را كارگر بردارد ؛ انعام دادن مدل پمپ بنزيني . اگر هميشه پنجاه ، شصت تومن را بيخيال مي شوم اين دفعه بخاطر عيد سيصد تومن كمتر بنزين زدم . اين وظيفه كسي نيست اما كمكي است به كارگر اما بعضيها ظاهرا جنبه ندارند و اين كار را حمل بر اين مي كنند كه طرف يا هالو است يا خيلي پول و مالدار و مي توان تكه اي ديگر ازش كند . پول را كه به كارگر دادم خنديد و گفت : حاج آقا ! عيدي . گفتم : بقيه شم مال خودت . سيصد تومن دادم برا عيدي . گفت : حاج آقا ! فقط سيصد ؟ با خنده گفتم : پونصد هزار تومن كه ازت خريد نكردم ، سي و هفت ليتر بنزين زدم سه هزار و هفتصد تومن با سيصد عيدي . نكنه قيافه من شبيه دزداي بيت المال شده كه فكر مي كني بايد بيشتر عيدي بدم ؟ گفت : حاج آقا ! كم نه .  گفتم : انقد نگو حاج آقا . گفت : ما به هر كي ريش داره مي گيم حاج آقا . دويست ديگر به كارگر دادم و نشستم تو ماشين . آينه را نگاه كردم و به قيافه خودم دقت كردم . راست مي گفت . چهار روزي بود كه اصلاح نكرده بودم و صورتم ريشو شده بود . خنده ام گرفت و راه افتادم به سمت آباده و شيراز . جاده شيراز از اين جا به بعد طولاني به نظر مي رسد و قديمتر ها وقتي به گردنه هاي كولي كش مي رسيدي لذت زيادي مي بردي چون هم خواب جاده از سرت مي پريد ، هم مسير زيبا و پر تنوع بود اما خطر داشت و همه رانندگان تو اين چند كيلومتر كولي كش درست نمي راندند و تصادف مي كردند يا باعث آن مي شدند . حالا چند سالي است كه اين قسمت را عريض كرده اند و دو بانده . جاده خوبي شده به شرطي كه باران نيامده باشد . اگر باراني بيايد در قسمتهايي كه شيب به پايين استو جاده در عمق قرار مي گيرد آب باران درياچه مي شود و اكثر رانندگان با رسيدن به درياچه هول مي شوند و كنترل از دستشان خارج مي شود و دور خود مي چرخند و بعد هم تصادف ماشين عقبي و غيره . در بهار و بارانهاي بهاري اين اتفاق بيشتر است . حوادث زيادي در اين قسمت ديده ام . نوشتم و خوانديد كه به شيراز زياد مي روم و با مسائل جاده شيراز و حتي خود شهر شيراز مثل تهران آشنايم  . جاده سازي و خانه سازي از جمله فنوني است كه در كشور ما بي حد و حساب رها شده است و هيچ نظارتي بر آن نمي شود . هركه هر چه ساخت و تحويل داد از هفت دولت آزاد است و پاسخگوي تبعات خرابكاريهايش نيست . درست مثل مديريتهاي كشور . اگر وزيري با سياستهاي اشتباه باعث ايجاد گراني و تورم در دوره اي شده هيچ دستي يقه اش را نمي چسبد . اگر رئيس جمهوري مسائل اجتماعي و اقتصادي و بحرانهاي سياسي را باعث شده باشد نه تنها از پاسخگويي مبرا است بلكه تاييد هم مي شود و حالا تو ببين اشتباه يا خيانت پيمانكار و مهندس راه ساز و خانه ساز و پزشك و جراح از چه حاشيه امنيتي برخوردار است . به قول سعدي : اگر ز باغ رعيت ملك خورد سيبي / برآورند غلامان درخت از بن  .

    هر قدر صبح زود از تهران راه افتاده باشي راه طولاني شهرضا به شيراز معمولا به شب مي خورد و چقدر اين جاده در شب دوست داشتني و لذت بخش است . اصلا جاده در شب يك چيز ديگر است و من لذت يك ساعت سفر در شب جاده را با هيچ لذتي برابر نمي دانم . گاهي كه سرت را از پنجره ماشين بيرون مي آوري و ستاره هاي آسمان را مي بيني  فكر مي كني اشتباهي پا بر زمين گذاشته اي و با وجود اين جلوه گسترده حيات و مفاهيم عميق و بيكران الهيت و معنويت و سرزندگي كه در شب جاده نهفته يقين مي كني لابد اشتباهي شده كه تو در جايي مثل تهران زندگي مي كني چون هنوز نتوانسته اي از اين شهر شبي را با ستاره هاي آسمانت تنها  سر كني . و اصلا مگر تهران آسمان دارد ؟ ستاره اش كجاست ؟ هر كه ديده بيايد و جايزه اي بگيرد . آن شب ، شب چهارشنبه سوري بود و جا به جا رانندگان كنار جاده توقف كرده بودند و با افروختن بوته هاي بيابان از روي آن مي پريدند و سنت آن شب را مي گزاردند . و بعضيها چاشني ترقه تركاني و لذت شنيدن صداي انفجار را هم بر آن مي افزودند ؛ و چرا كه نه ؟ در فضاي آزاد و باز كه مزاحمتي براي ديگران نداشته باشد نمي توان كسي را نكوهش كرد اگرچه صداي ترقه براي سلامت جانوران بيابان هم ضرر دارد . در ادامه راه تاريكي شب و سكوت جاده و افكار و خاطرات متعدد و در هم برهم ذهنم اين هوس را در من زنده كرد كه بقيه شب را با موسيقي عربي قديمي آنهم با صداي ام كلثوم (خواننده مصري) بياميزم . نوار(انت عمري) را گذاشتم و . . . اين هوس هميشه در شب جاده در من ايجاد مي شود و آنهم ريشه در خاطرات كودكي من دارد كه شرحش طولاني است . ساعت يازده به شيراز رسيدم . هنوز مراسم توحش گونه چهارشنبه سوري در شهر ادامه داشت . به شكلي صد برابر بدتر از آنچه در تهران مرسوم است . صد رحمت به تهران . مامور پليسي كمك كرد از معركه خطر دروازه قرآن رد شوم آنهم چون ديد مسافرم . در بزرگراه چمران شيراز سنگي از نارنجكي دست ساز در رفت و تكه اي از شيشه ماشينم را كند . تلفني از پسرخاله ام پرسيدم چه كنم كه سالم از اين وضع فرار كنم . گفت كه به راحتي آب خوردن نارنجك توي ماشينم  مي اندازند ؛ شيشه هار ا بدهم بالا و توقف نكنم و درگير هم نشوم كه به نفعم نيست . با مصيبتي وصف نشدني و به ياد ماندني از معركه فرار كردم و به مهمانسرايي رفتم كه مهندس برايم تهيه كرده بود . دلم مي خواست بروم و تو شهر بگردم اما مگر مي شد ؟ تا ساعت دو نيمه شب توحش نارنجك پرانان ادامه داشت و اجازه نمي داد از در بيرون بروي . اگر فرصت داشتم پژوهشي در باره عدالت مديران كشور مي كردم و در آن ثابت مي كردم كه مديران در توزيع بي فرهنگي و توحش ظاهرا موفق شده اند عدالت را ايجاد كنند و اين را در رفتار مردم در امور خاص مثل رانندگي و مواقع خاص مثل چهارشنبه سوري مي توان ديد . شب شيراز را آن شب هدر دادم و خوابيدم . مهندس را فردا تو حافظيه بيست دقيقه اي ديدمش و تشكر و خداحافظي كردم و بعد راندم به سمت بزرگراه جهرم . بزرگراه را هم پيدا نكردم و افتادم تو جاده خلوت قديمي لار و جهرم .

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 21:25 توسط روزنامه نگار |