تبليغاتX
کافه سکوت - از منهای بینهایت تا مثبت بینهایت / داستان

روبروي رئيس حراست نشستم . اسمم را پرسيد . تو فرمي كه جلوش بود نوشت . سنم را پرسيد و نوشت . نام پدرم را نوشت . تاريخ تولدم را نوشت . محل صدور شناسنامه ام را پرسيد و نوشت . پرسيد : شماره شناسنامه ؟

-          (8792) هشتاد و هفت نود و دو قربان !

-         شماره سريال شناسنامه تان را از حفظيد ؟

-         بله قربان ! مگر مي شود ؟ (312064 الف36) سي و يك ، بيست ، شصت و چهار ، الف سي و شش .

باز پرسيد : كد ملي ؟

-         (6 791 050 006 ) دو صفر شش ، صفر پنجاه ، هفتصد و نود و يك ، شش قربان !

شماره را نوشت روي كاغذ و پرسيد : قبلا بيمه بوديد ؟

براي پاسخ سر تكان دادم . اخم كرد و دستور داد : لطفا جواب سوالات مرا دقيق و با استفاده از كلام بدهيد .

-         عذر مي خواهم ، بله قبلا داشتم .

-    شماره دفترچه تان چند بود ؟ فوري جواب دادم : قربان ! (103774301 ) ده ، سيصد و هفتاد و هفت ،چهل و سه ، صفر يك . روي فرم شماره را نوشت و پرسيد : سربازي رفتيد :

-         بله قربان ! اتفاقا اضافه هم رفتم .

قلم را زمين گذاشت و به پشتي صندلي تكيه داد . كف دو دست را روي ميز خواباند ، صاف تو چشمهايم خيره شد و با لحن قاطع و سرزنش كننده اي آب پاكي را رو دستم ريخت : ما به كسي كه سابقه فرار از خدمت داشته كار نمي دهيم . اينجا يك موسسه بزرگ و مهم دولتی است و شغلهاي ما حساس و پر مسئوليت . لطفا بفرماييد تا نفر بعدي بيايد . دستپاچه شدم . گفتم : اگر اجازه بدهيد توضيح مي دهم . نگاهم كرد و منتظر شد . گفتم : قربان ! فرار نداشتم . آن موقع جوان بودم و گاهي حواسم پرت مي شد . فراموش كرده بودم خدمتم تمام شده و به همين دليل مدتي اضافه شد . مي توانيد استعلام كنيد . لبخندي زد و گفت : آدم حواس پرت را هم استخدام نمي كنيم اما چون مربوط به قبل بوده موقتا گذشت مي كنيم و در هر صورت اگر در طول كار يك بار حواس پرتي از شما ديده شود به مراجع قانوني معرفي تان مي كنيم . روي فرم در قسمتي كه نوشته شده بود ويژگيهاي فردي نوشت : مبتلا به حواس پرتي است . هول شدم و گفتم : قربان ! برايم پرونده سازي نكنيد . من به حواس پرتي مبتلا نيستم ، آن فقط كمي بازيگوشي دوره جواني بوده . باز نوشت : در جواني بازيگوشي مي كرده . و پيش از اينكه من اعتراضي بكنم هشدار داد : نوشته هاي مرا نخوانيد . ما نياز به كارمند درستكاري داريم كه حتي اگر نوشته اي جلويش باز باشد بتوان به او اعتماد كرد . ياد مدت طولاني بيكاريم افتادم و خيلي محكم گفتم : قربان ! شما مرا مورد اعتمادترين فرد بدانيد . پرسيد : شماره كارت پايان خدمتتان را به خاطر داريد ؟ فوري گفتم : ( 483000 ) چهار صد و هشتاد و سه هزار قربان ! نوشت و پرسيد : رانندگي بلديد ؟ گفتم : بله .

-         شماره تصديق تان ؟

-         قربان ! (6448801) ششصد و چهل و چهار ، هشتاد و هشت ،صفر يك .

-          پس لابد اتو مبيل هم داريد .

-    بله ، البته سوء تفاهم نشود ؛ من يك فورد تانوس مدل هفتاد و شش ميلادي دارم . سي و دو ساله است قربان ! باز اخم كرد و گفت : ما اهل سوء تفاهم نيستيم . ما با اطلاعات واقعي افراد كار داريم .

خواستم بپرسم اين همه اطلاعات را براي چه مي خواهند كه ترسيدم باز هم برايم پرونده سازي كند و بنويسد طرف خيلي فضول است . منصرف شدم و چاپلوسانه گفتم : بله قربان ! حتما اين اطلاعات لازم مي شود . پرسيد : شماره شهرباني اتومبيل تان . لبخندي ناخود آگاه روي لبم نشست و تا خواستم شماره ماشينم را بگويم پرسيد : سوال من خنده دار بود ؟ باز دستپاچه شدم و گفتم : خير قربان ! جسارت نكردم .

-         پس چرا . . . ؟

قربان ! يك لحظه به ذهنم رسيد بيست سالي مي شود كه شهرباني شده نيروي انتظامي . مخففش هم ناجا شده . البته ببخشيد سوء تفاهم نشود ناجا درست است يك وقت فكر نكنيد منظورم نابجا بوده ، اين مخفف را خودشان گذاشته اند . مدتي تو مردمك چشمهايم خيره شد و روي كاغذ چيزي نوشت كه من زير چشمي خواندم : با مافوق چالش مي كند و اهل مزه پراني در محيط كار است . چشمهايم را به سقف اتاق دوختم كه يعني نوشته ات را نخواندم . تحكم كرد : شماره شه . . .  انتظامي اتومبيل تان را بفرماييد .

-         (287 د 28) بيست و هشت دال ، دويست و هشتاد و هفت قربان !

-         شماره كارت ماشين تان چند است ؟

-          قربان ! (2198261/202) دويست و دو مميز ، بيست و يك ، نود و هشت ، دويست و شصت و يك . مي توانم سوالي بپرسم جناب ؟

با خوشرويي گفت بله . پرسيدم : شماره انتظامي و كارت اتومبيل من به چه درد موسسه مي خورد ؟ خنده اي كرد و گفت : شما هنوز توجيه نيستيد كه اينجا كجاست . ما به كاركنان مان خيلي اهميت مي دهيم . به محض اينكه استخدام شويد براي شما در اين سازمان مراتب رفاهي تعريف مي شود . اين شماره را براي پاركينگ اتومبيلهاي كاركنان لازم داريم .

سكوت كرد و به صورتم خيره شد تا نتيجه حرفهايش را در چهره ام ببيند . خوشحاليم را با لبخندي رضايتمندانه آشكار كردم كه پرسيد :

-         حساب بانكي داريد ؟

-    بله قربان ! شماره اش هم اين است : ( 1309100178286) صدو سي ، نه هزار و صد ، هفده ، هشتاد و دو ، هشتاد و شش .

-         عابر بانكه ؟

-         خير قربان !

در حالي كه با لاك شماره حساب را مي پوشاند دستور داد : شماره حسابي را بگوييد كه كارت عابر داشته باشد . 

-    چشم قربان ! (6278841002604733) ششصد و بيست و هفت ، هشتصد و هشتاد و چهار ، صد ، دويست و شصت ، چهل و هفت ، سي و سه .

-         شماره را يادداشت كرد ، به چشمهايم زل زد و گفت :

-         لابد مي خواهيد بپرسيد اين شماره را براي چه مي خواهيم .

-         قربان ! اگر جسارت نباشد معلوم است ديگر ، لابد براي ريختن حقوق ماهانه ام به حساب .

-    خير ! شما ممكن است در حين كار به ما خسارتي بزنيد . ما بايد بتوانيم بدون دردسر آن را جبران كنيم . وقتي استخدام شديد وكالتنامه اي را امضا خواهيد كرد كه به ما اختيار مي دهد هر زمان لازم بدانيم از حساب شما برداشت كنيم .

از روي صندلي برخاستم . جدي و بدون ترديد به رئيس حراست گفتم : اگر قرار باشد منافع من به جيب شما برود ، بيكار بگردم بيشتر بهم خوش مي گذرد . ضمنا براي شناسايي من هر شماره ديگري لازم داشته باشيد از حفظم ، لطفا بنويسيد : شماره كارت بنزين ماشينم (7744330062395725) هفتاد و هفت ، چهل و چهار ، سي و سه ، دو صفر ، شصت و دو ، سي و نه ، پنجاه و هفت ، بيست و پنج قربان ! شماره موبايلم (09121597132) صفر نهصد و دوازده ، صد و پنجاه و نه ، هفتاد و يك ، سي و دو است . شماره پروانه خبرنگاريم (13760 / 124) صد و بيست و چهار مميز ، سيزده ، هفتصد و شصت است قربان ! كد پستي محل زندگيم (1416725616) چهارده ، شانزده ، هفتاد و دو ، پنجاه و شش ، شانزده است قربان . دستم را به سمتش تكان دادم و فرياد كشيدم : كوهي از شماره هايي را تو حافظه ام دارم كه لطف كرده اند و بجاي نان و آزادي و رفاه و امنيت به من داده اند و به آنها امكان مي دهد كه هر لحظه دلشان بخواهد موقعيت مرا نشان كنند . حالا تو قربان ! تو ! مي خواهي اختيار حساب بانكي خالي مرا هم به دست بگيري ؟ دست انداختم فرم را از زير دستش بكشم كه فرم را كشيد طرف خودش و خنده زشتي كرد . احساس شكست كردم و فكر كردم بد شكلي رودست خوردم . آمدم برگردم كه از پشت ميز برخاست . ميز را دور زد و آمد كنارم . شانه ام را فشار داد . نشستم . برگشت سر جايش و با لحن و ادبيات صميمي و غير اداري پرسيد : پسر ! پس تو پروانه خبرنگاري هم داري . ببين ! خبرنگاري رو ولش كن . عمري دربدري و بي پولي برات مياره . تو بايد سردبير اسم و رسم داري تو یه روزنامه بزرگ و مهم بشي . من اين حرفايي رو كه تو عصبانيت زدي فراموش مي كنم . تو حافظه خوبي داري و من به اين حافظه نياز دارم . خودم با سمت بالا تو تحريريه استخدامت مي كنم اما به شرطي كه با خودم كار كني . نگاه نافذي به چشمهايم انداخت و با همان لحن و ادبيات پرسيد : منظورمو که می فهمی ؟ من هستمت ، تو هستي ؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت توسط روزنامه نگار |