لار و لارستان(لار قديم و جديد)
جاده خلوت بود اما با دست اندازهاي دست ساخته مهلك كه خسارت زيادي به ماشينم زد . دست اندازها يا مثلا سرعت گيرها بدون تابلوي اطلاع دهنده ، با آجر و آسفالت به تعداد زياد در اين جاده ساخته شده و تو كه خبر نداري يكباره با 100 يا 90 تا سرعت از روي آن رد مي شوي و موقعي مي فهمي چه اتفاقي افتاده كه صداي جيرجير بلبرينگ چرخ و تق و توق كمك فنر ماشين در آمده است . همان جا صلوات ديگري فرستادم بر والدين اولين مخترع كار كردن با متد ايراني و همه مروجان مديريت با روش ايراني . راستي مديريت با روش ايراني را من پيش خودم به آينه تشبيه كرده ام و مديريت به روش اروپايي يا ژاپني را به شيشه . در آينه افراد فقط خودشان را مي بينند و اگر تدبيري كنند براي يك طرف موضوع است ؛ آن طرفي كه خود و نزديكان شان هستند و معمولا تدابير مديريتي متضمن منافع يك شخص يا طايفه است اما در شيشه افراد خود را نمي بينند و آن سوي موضوع را مي بينند و ديگران را مي بينند و به همين دليل كار را با نگاه به دور دست و آينده و منافع ديگران انجام مي دهند . بعد از ظهر گرمي شده بود و تو جاده پر دست انداز شيراز به جهرم چندان خوش نمي گذشت اما چون راديو فردا را مي توانستم بدون خش و پارازيت گوش كنم خشونت آن راه قابل تحمل مي شد . اصلا از وقتي كه از تهران بيرون آمده بودم راديو فردا مثل آينه مي گرفت و من مي توانستم يك دل سير گوش كنم . از موسيقي هايش بگير تا اخبار آن و صداي دوستان و همكاران سابقم كه بخاطر اختناق موجود وموانع غير منطقي و زورگويانه اي كه بر سر راه روزنامه نگاران وجود دارد ناچار شدند بروند و در آنجا ادامه فعاليت بدهند و من نمي دانم كشور ما چرا براي ايرانيان ، دوستداران و ساكنانش به همان اندازه دافعه دارد كه براي دشمنان اين كشور . البت براي مردم برخي كشورهاي غير ايراني خيلي جاذبه دارد چون در پول نفت و ديپلماسي بهم گره خورده ما سهيمند . راديو فردا را در تهران با مصيبت آنهم در ساعاتي خاص مي توانم بگيرم و شايد به راديوي فابريك ماشينم مربوط باشد اما هر زمان از تهران بيرون مي روم همين راديوي ماشينم فردا را صاف مي گيرد . بگذريم ، جاده خلوت بود و رانندگي در آن بي خطر يا كم خطر و به همين دليل پليس طرح نوروزي در آن ديده نمي شد . راه طولاني بود و من هم سعي داشتم با سرعت قانوني برانم اما آنقدر كسالت آور بود كه گاهي هم سري به سرعتهاي بالا مي زدم . حوالي غروب جايي آمدم سرعت را زياد كردم و زدم به 170 . بعد از دور زدن تپه اي زيبا (از نظر هندسي) از دور ديدم كه پليسي دوربين كاشته كنار جاده و در حال سرعت سنجي است و چون تنها من تو جاده بودم زوم كرده بود رو من . سعي كردم سرعتم را كم كنم اما دير شده بود و وقتي با سرعت قانوني رسيدم بهش او هم علامت ايست دستيش را تكان داد و اشاره كرد بايستم . از چيزي كه خيلي بدم مي آيد اينكه كسي ازم بپرسد چرا مثلا فلان اشتباه را كردي و براي همين تو رانندگي هميشه طوري رفتار مي كنم كه نفسم با نفس پليس جماعت برخورد نكند . آن موقع هم شد ديگر . آمد جلو و گفت : سرعت بالا داشتين ، مدارك . مدارك را برداشتم ، پياده شدم و صاف رفتم سمت سرهنگي كه تو سمند نشسته بود و مثل سردار رويانيان ريش كمي بلندي داشت . مدارك را دادم دستش و سلام چاپلوسانه اي كردم و پرسيدم : جناب سرهنگ ! ببخشيد ، اين دور و برا مسجد سراغ ندارين ؟ داره نمازم قضا مي شه و افكارم خراب شده . ضمنا تو رو خدا عجله كنين من به نمازم برسم . در حال صحبت ، با تظاهر به حالت عصبي و اضطراب دستي هم به ريش صورتم مي كشيدم . سرهنگ به چشمهاي معصوم من كه اضطراب ازش مي باريد نگاهي كرد ، مدارك را به دستم داد و گفت :40 كيلومتر ديگه شهره ، مسجدم هست اما با احتياط برين . اين دفعه گذشت مي كنيم . با اعتماد به نفسي كه مثلش را فقط در خودم تا حالا سراغ كرده ام حالت تعجب به صورتم آوردم و گفتم : جناب سرهنگ ! من خلاف كردم و قبول دارم و خواهش مي كنم شما قانونو اعمال كنين . منظورم اين بود كه لطفا اعمال قانون سريعتر انجام بشه تا به نمازم برسم . سرهنگ لبخندي از سر رضايت زد و گفت : من شما رو تحسين مي كنم ، جدا مي گم . حالا زودتر برين تا دير نشده . مدارك را گرفتم و براي احترام نظامي پا چسباندم و خبردار ايستادم و فورا دويدم به سمت ماشين . آخيش . از بند جريمه و ضبط مدارك رستم . بعد هم گازش را گرفتم و با فكر اينكه 40 كيلومتر به شهر مانده و حتما تو اين جاده درجه دو قدم به قدم پليس نمي كارند رفتم رو سرعت 180 تا . 10 كيلومتر مانده به لار بعد از پيچي همان صحنه تكرار شد اما با اين تفاوت كه جناب سرهنگ وقتي ديد من هول نماز را مي زنم و اين همه اضطراب دارم فقط 20 هزار تومان جريمه ام كرد و گفت : چون پسر خوبي هستي و اهل نمازي مداركت را ضميمه نمي كنم تا سر نماز دعام كني . گفتم : قربان نمي شه جريمه رو هم فاكتور بگيرين و در عوض من دو برابر دعا كنم ؟ قهقهه اي زد و گفت : مداركتو بگير و برو تا پشيمون نشدم . اگه مداركتو ضميمه مي كردم مي دوني چه مراحلي رو بايد طي كني تا پس بگيري ؟ همينقدرم خيلي در حقت لطف كردم . برايش محكم پا چسباندم و بدو سوار ماشين شدم و راندم تا لار ؛ اما مثل آدم چون معلوم نبود سومي هم گذشت دوتاي قبلي را داشته باشد و بعلاوه مگر به چند نفر مي توانستم يك داستان را بگويم ؟
و رسيدم به لار . دو تا شهر لار بود . يكي لار قديم و ديگري لار جديد . روي بعضي از تابلوها مقدم مسافران عزيز به لارستان گرامي داشته شده است در صورتي كه در كشورمان جايي به نام لارستان وجود خارجي ندارد . فكر مي كنيد چرا ؟ مردم شهرهاي لار ، اَوَز ، خُنْج ، گِراش ، جويُم ، لامِرد ، خور و مُهر سالهاست كه مي خواهند از استان فارس جدا و به استان لارستان تبديل شوند آنهم به مركزيت لار اما كسي به خواسته شان توجهي نمي كند و چون مقدار قابل توجهي از مردم اين منطقه سني هستند خواسته شان رنگ و روي كمي سياسي هم پيدا كرده است و در مجموع ماجراهاي ناسيوناليستي تو اين منطقه بالا است . بيشترين جمعيت سني اين منطقه در خنج و اوز ساكن است . ويژگي مردم منطقه لارستان اين است كه تقريبا تمام شان در كشورهاي حاشيه جنوبي خليج فارس براي خود شغل و علقه و وابستگي و منبع درآمد دارند چه شيعه و چه سني و برعكس ، در خاك خودمان وابستگي درآمدي و مادي آنها بسيار كم است . همين ويژگي كار را براي دولت ايران سخت تر مي كند . القصه ، لار قديم بر جاده بود و لار جديد كمي دورتر و منشعب از جاده . و اول لار قديم بود . وچه شهر نازي بود . و چه مردم نازي . به هر كس مي رسيدي مي گفت : خوش آمديد . با محبت و خوشرويي . و معلوم بود كه ما مسافريم . گفتم : اي خاك بر سرت فرامرز كه چسبيدي به تهران . بيا مردم اين شهر ها را ببين چقدر با مردم شهر خودت فرق دارند . بعد يادم افتاد همين مردمند كه تهران را پر كرده اند و آدم تهراني بما هو تهراني ديگر نداريم . پس چرا پاي ايرانيها به تهران كه مي رسد افراد ديگري مي شوند و كار ديگري مي كنند اما تو شهر خودشان بهتر و قابل تحمل ترند ؟ براي اينكه بايد از وقت استفاده مي كردم و تا بندرعباس مي راندم و قصد داشتم دير نرسم به بندر ، تو لار زياد توقف نكردم مگر به خوردن ناهار در ساعت 7 شب و خريدن مسقطي لار كه سوغات معروف اين شهر است و من آن را خيلي بيشتر از گز اصفهان دوست دارم . مسقطي نوع مرغوب و درجه يك لار را كه با آرد و نشاسته و هل و گلاب و زعفران درست مي كنند رنگي نارنجي و بويي مست كننده دارد مثل عسل . وقتي مي خواهي از تو قوطي تكه اي از آن را برداري كش مي آيد و تو دهان كه مي گذاري آب مي شود و حسابي خوش خوراك است . و البته من چون نمي خواستم تو شهر بگردم و وقت زيادي نداشتم خوبش گيرم نيامد و پولم هدر رفت . ناهار را در حياط مدرسه اي خوردم كه مجاور مسجدي بود و دستشويي هايش تميز نبود و بوي بد مي داد و آفتابه اي بود و غيره . بيخود نيست كه غربيها معيار حسن مديريت محيطهاي مسكوني و اداري را پاكيزگي توالتها مي دانند . از نقاشي روي ديوار ورودي توالت مسجد عكسي گرفتم كه پسري ريشو را با قلم مو و رنگ سرمه اي كشيده بودند و نوشته بودند : برادران . يعني دستشويي مردانه . گفتم لابد قسمت زنانه را نوشته اند خواهران و عكس يك دختر چارقد به سر را كشيده اند كه گره آن را زير گلو سفت بسته . شهرستان است ديگر . انتهاي حياط مسجد دري باز مي شد به جايي . از در رد شدم و وارد فضاي عجيبي شدم در پشت مسجد ؛ قبرستاني قديمي با فضايي متفاوت از فضاي شهرهاي فعلي . لار قديم را برويد و ببينيد . جداً ديدني است . تازه من كمي از اين شهر را ديدم . سنگ قبرهايي با قدمت بيش از 100 سال آنجا بود كه نگاه كردن به آن مرا وارد حال و هوايي عجيب و وصف نشدني كرد كه فقط بايد آن را حس كنيد . روي تمام سنگ قبرهايي را كه نوشته هايش قابل خواندن بود خواندم و از تعدادي عكس گرفتم از جمله يكي كه قديميترين تاريخ را داشت : 1274 هجري . و چون تاريخها به شكل ( شهر فلان سنه فلان) نوشته شده بود و نام تعداد قابل توجهي از مرده ها به سبك نامگذاري عربها (فلان بن فلان) بود گفتم لابد سالها هم به هجري قمري است . عكسهايم را چون بلد نيستم روي وب نمي اندازم وگرنه ديدني است . قبرستان پشت به ديوار مسجد بود و معلوم است كه ديوار قبلا نبوده و بعدا كشيده اند . اين را از آن فهميدم كه تعدادي از سنگ قبر ها را روي ديوار چسبانده بودند و نيز ، از آنجا كه مي دانستم در قديم درحريم و حياط برخي مساجد قبرستاني كوچك هم بوده و زمانه كه به حالا رسيده اينها را جدا كرده اند تا مردمي كه براي نماز و مراسم و بسيج و انتخابات و كارهاي ديگر به مسجد مي آيند از خوف اموات به وسواس نيفتند و آنهايي كه به تردد اموات در پيرامون گورستان معتقدند يا معتقدان به برخي خرافات دست از حضور در مساجد نكشند و مساجد از رونق نيفتد . و مي دانيد كه در همه كشورهاي مسلمان نشين مسجد و نماز جمعه هست اما در هيچيك از كشورهاي اسلامي حضور مردم در مسجد و نماز جمعه يا خالي بودن مسجد و مصلي معيار مشروعيت حكومت محسوب نمي شود در حالي كه در دستگاه مديريتي ايران اين چيزها را مهم مي دانند و سعي دارند تا مي توانند موانع شلوغ شدن نماز جمعه و مساجد را كم كنند يا حداقل اينطور نشان دهند كه مساجد و نمازهاي جمعه پر از مردم است كه همگي هم عاشقان سينه چاك حكومتند . براي همين كسي هم كه بخواهد براي عبادت يا رضاي خدا به مساجد برود از ترس اينكه به سينه چاكان مديران كشور تشبيه يا متهم شود ابا مي كند و دوري مي گزيند . البته نماز جمعه بحث جداگانه اي دارد براي اينكه برخي به دلايل ديگري به نماز جمعه نمي روند چون معتقدند زماني كه امام معصوم حاضر نيست نبايد نماز جمعه را پشت سر فرد ديگري بخوانند و من نمي دانم اين فكر صحيح است يا نه . اما به نظرم مي رسد نماز جمعه خواندن پشت سرز امام معصوم خيلي فرق مي كند تا پشت سر مثلا جنتي . در قبرستان پشت مسجد امام حسن مجتبي تمام سنگ قبرها فرسوده و خراب شده مگر اندي . و البته مرده جديد هم آنجا كاشته اند با سنگهاي جديد و با اين كار ، تركيب قديمي قبرستان را بهم زده اند .كجاست سازمان فلان و بهمان كه چنين جاهايي را حفظ كند ؟ البته پيگيري اين كارها وظيفه (ان جي او) ها است اما . . . . خنده ام مي گيرد ؛ به قول فتحعلي اويسي ديجيتالم كجا بود بابا ؟ مردم ما يك روزنامه آزاد كه حرف دلشان را بنويسد ندارند آنوقت اجازه ( ان جي او) داشته باشند ؟ اينهايي هم كه مي بينيد به نام (ان جي او) موجود است از ما بهترون و كساني كه سيم شان به سرچشمه وصل است راه انداخته اند نه مردم . مثلا در دولت خاتمي سازمان ملل خيلي بودجه صرف كرد تا در ايران نهادهاي مردمي به تعداد زياد راه اندازي شود اما بودجه ها را وزراي دولت خاتمي و معاونان وزرا و نمايندگان مجالس 5 و 6 و 7 و فك و فاميل وزرا و نمايندگان گرفتند و (ان جي او) هاي الكي راه انداختند . يكي شان 12 تا (ان جي او) راه انداخته بود و پولش را گرفته بود و براي خودش تو گوشه اي از تهران شده بود فئودال ، ملّاك و بخر و بفروش و بساز و بنداز برج و فلان . يكي شان هم 5 تا (ان جي او) داشت . اسمش را بياورم ؟ زماني خيلي دلم مي خواست در باره اين كارها تو روزنامه گزارش بنويسم و خيلي هم اصرار كردم اما فايده نداشت . فكر مي كنيد چرا مبارزه با فساد تو كشور ما سوژه اي خنده دار و هميشه دروغ است ؟ فكرمي كنيد چرا . . . سفرنامه چه شد ؟ از قبرستان تاريخي لار قديم رسيديم به كجا . لار را ساعت 8 شب ترك كردم به سمت بندر عباس و رفتم تا ساعت 30 :11 رسيدم به بندر .