تبليغاتX
کافه سکوت - گرانی سیفون و باندهای پدرسوخته گران سازی قیمتها / خاطرات روزانه

پنج شنبه رفتم فروشگاه اتكا كمي خريد كنم . اتكا ؛ فروشگاه ارتش . از شلوغي ، هوا نبود نفس بكشي . مي خواستم اجناس كوپني بخرم . به بركت شغل شريف و تو سري خور روزنامه نگاري هنوز كورسوي اميدي به كوپن و اجناس كوپني دارم . نوبتي كه به من دادند نمره 710 بود . نمره 200 و نمي دانم چند را صدا كرده بودند و صاحبش داشت جلوي باجه حساب پس مي داد . چند دقيقه اي ايستادم و نااميد شدم . نمره را چپاندم ته جيبم و آمدم چرخي تو فروشگاه بزنم . تو قسمت پروتئيني ماهي شوريده گذاشته بودند ؛ 700 گرم 5600 تومن . ناگت مرغ را بهمن 86 خريده بودم نيم كيلو 1100 تومن و حالا گذاشته بودند 3000 تومن . گوجه فرنگي پست را گذاشته بودند 1150 تومن . با يكي از فروشنده هاي بخش مواد غذايي صحبت كردم . دل خوني داشت . مي گفت : تمام مواد غذايي و لبني را گران كرده اند . عده اي را گران كرده اند و عده اي را براي اينكه گران كردنشان معلوم نباشد قيمتش را ثابت نگه داشته اند و از وزن محصول كم گذاشته اند و نمونه هاي متعددي از كالاهاي داراي بسته بندي مثل نخود و لوبيا و ماكاروني و هر كالايي كه فكرش را بكنيد نشانم داد . خواستم گزارشي از آن تهيه كنم اما وقتي يادم افتاد نمي گذارند در روزنامه اي كه متعلق به من است چاپش كنم بيخيال شدم . تازه گزارش مي خواهد چه كند ؟ دليل همه گرانيها معلوم است ديگر . وقتي به قول احمدینژاد باندهاي پدر سوخته اي هستند كه با همدستي بانكها (كه رئيسشان را دولت تعيين مي كند) مسكن را گران مي كنند لابد باندهايي هم هستند كه گوجه را گران مي كنند . باندهايي هم ناگت مرغ را و باندهايي براي گران كردن ماهي شوريده و نخود و لوبيا و ماكاروني و پودر شوينده و كاسه توالت ؛ وهمه براي ضربه زدن به دولت لابد . و لابد باندهايي هم تو كار گران كردن سيفون توالتند تا ملت نتوانند از شر موجودات پلشت بويناكي خلاص شوند كه نمي خواهند ببينندشان اما ناچارند ببينند . و چقدر خوش به حال قدرتمندان و زورگويان و ديكتاتوران در كشوري مي شود كه روزنامه نگار دلسوز و دردشناس آن بيخيال شود و به نوشتن مطلبي در وبلاگي بسنده كند كه همان را هم با ترس و لرز آپ مي كند . بتازيد آقا بتازيد بر سر مردم بدبخت و تا مي توانيد گراني و فقر را گسترش دهيد تا كم كم همه مردم ناچار شوند براي رفع نيازهاي خود دزدي كنند و بعد همه را به جرم دزدي به زندان بيندازيد و خيالتان راحت باشد كه مخالفانتان با اتهام غير سياسي در بندند و كاري هم از دستشان بر نمي آيد . آفرين بر شما . نه ، هنوز خاطره روزانه ام تمام نشده . همان فروشنده گفت كه قرار است مرغ بياورند به قيمت 2100 تومن و صف آن از الآن تشكيل شده . آن را هم منصرف شدم . مقداري خريد بيخودي كردم و آمدم تو صف صندوق . آنهم چه صفي . گفتم اين مردم كه پول ندارند چقدر خريد مي كنند . كمي كه گذشت سبد خريد و دست و بال و رفتارهاي خريد كنندگان را رصد كردم . دو گروه آدم تو صف بودند . يكي مثل من كه مختصر آت و آشغال خريده بودم و ديگري . . . ماشالا ؛ سبدهاي پر و پيمان شان لبريز بود و بعضيها آنقدر خريده بودند كه دو سبد برداشته بودند . جايم را تو صف به پشت سريم سپردم و رفتم جلوي صندوق تا پول دادن صاحبان سبدهاي پر و پيمان را ببينم . نيم ساعتي ايستادم تا نوبتم شد و برگشتم تو صف اما خوب ديد زدم و با تعدادي از مشتريان سبدپر صحبت كردم . بدون استثنا همه آنهايي كه زياد خريد كرده بودند ارتشي بودند . و بدون استثنا همگي داراي بنهاي مخصوص ارتش و كارتهاي خودپرداز هديه ارتش به كاركنانش و بدون استثنا همگي بالاي 150 هزار تومان خريد كرده بودند . با خود گفتم پس معلوم مي شود كه پول نفت سر سفره مردم آمده اما نه همه مردم . شاغلان ارتش و سپاه و نيروي انتظامي و كاركنان قوه قضائيه طبيعي است كه چون موظفند از منافع و حريم قدرت و قدرتمندان دفاع كنند بايد سفره شان پر باشد تا ناراحت و معترض نباشند و مردم عادي كه نفعي به قدرتمندان نمي رسانند و هميشه طلبكار حق و حقوق خود هستند دليلي ندارد كه از پول نفت بهره ببرند و اگر معترض شوند بايد يكي گوش به فرمان باشد كه سرشان را به سنگ بكوبد و روزنامه نگاران هم كه اساسا اعضاي مزاحم رينگ قدرت و از نظر قدرتمندان زائد و انگلهاي جامعه اند و هرچه فقيرتر و محرومتر باشند ناچارند دنبال يك لقمه نان بدوند و زياد به فكر ايده آل بازي و آزادي خواهي نيفتند و وقت نداشته باشند كه به پر و پاي قدرت بپيچند . با خود گفتم شغل اينها را ببين كه چه امكانات و مداخلي دارد و شغل ما را ببين كه گداخانه است البت در کشور ايران ، مهد دمکراسی . با خود گفتم بيخود نبود كه مادر مرحومم هميشه مي گفت دوست دارم حداقل يكي از پسرهايم ارتشي يا سپاهي شود . با خود گفتم اي بيچاره ! اگر از اول رفته بودي و تو يكي از نيروهاي نظامي استخدام شده بودي با اين بنهاي خريد و كارتهاي هديه خودپرداز لااقل دنيا را داشتي اما الآن از مواهب دنيا بي نصيبي و فقط آخرت برايت مانده كه اگر اين فشار ننوشتن و درآمد اندك شغل روزنامه نگاريت ادامه يابد بعيد نيست افكار ماليخوليايي به سرت بزند و بيخيال ايمان و آخرتت بشي و بزني به سيم آخر . با خود گفتم بيچاره ! اگر رفته بودي دنبال سياست و اداهاي حزبي و مثلا نماينده مجلس شده بودي هر 15 روز يكبار خواروبارت را با استيشن هاي مخصوص در خانه ات تحويل مي دادند و بعد از چهار سال اگر هم انتخاب نمي شدي حداقل عضو هيات مديره چند شركت بزرگ بودي و . . . هلو . با خود گفتم اي بدبخت ! چرا خود را به حلقه قدرت نزديك نمي كني تا صاحبان قدرت و ثروت تو را داخل رينگ قدرت و ثروت قرارت دهند ؛ چرا نمي فهمي كه اين حلقه تو را از همه چيز بي نياز مي كند ؟ با خود گفتم اي دیوانه چرا قدر حلقه قدرت را نمي داني و با آرمانگرايي احمقانه و پايبندي به درستكاري و راستگويي لگد به بخت خودت مي زني ؟ با خود گفتم . . . چه فايده كه چه گفتم . نوبتم رسيد و پول اجناس را دادم و آمدم بيرون از فروشگاه و كوپنهاي اعلام شده ام را به مفت فروختم و رفتم كه نيازهايم را از مغازه ها بخرم . سر راه به يكي از آشنايان سر زدم كه خواروبار فروشي دارد تا غير پروتئيني ها را از او بخرم . گفتم در كنار خريدم كمي هم گپ مي زنم و اگر شد حرفهاي فروشنده فروشگاه را با او چك مي كنم ؛ مبادا دروغ  گفته يا اغراق كرده باشد . عباس آقا همه حرفهاي او را تاييد كرد و نمونه هاي مشابه را نشانم داد . قانع شدم و عباس آقا اضافه كرد : اخيرا اجناسي كه شركتها برايم آورده اند افزايش قيمت زيادي دارد اما قيمت آن (كه رويش چاپ شده) قديمي است و مربوط به آخرين خريدم از شركت يعني دي و بهمن 86 . وقتي به آنها اعتراض كردم گفتند دستور دولت است كه قيمتها اضافه نشود اما شركت كه نمي تواند قيمت را اضافه نكند ؛ پس اضافه مي كند اما برچسب قيمت قبلي را مي زند . از آنها پرسيدم كه پس من چطور اينها را بفروشم ؟ به قيمت قبلي ضرر مي كنم و با قيمت جديد هم كه فحش مردم را مي شنوم و مردم فكر مي كنند من گرانفروشي كرده ام . گفتند هر كلكي كه مي تواني سوار كن به ما مربوط نيست . به عباس گفتم كه من مي توانم كلكي يادش بدهم  تا پدرسوختگی شرکت و بی تدبیری دولت را خنثی کند و جلوی ضررش را بگیرد . پرسيد چه كلكي كه گفتم برود از بازار دستگاه كوچك مخصوص قيمت زني بخرد و روي كالا قيمت بزند و هركس هم حرفي زد بگويد قيمتش اين است و شركت را رسوا كند . عباس آقا پوزخندي زد و گفت كه قبلا خودش اين كار را كرده . بعد دستگاه را از پستوي مغازه آورد و نشانم داد . رفتم پستو و ديدم اجناس همه روي زمين ريخته و منتظر قيمت زني است . مدتي در قيمت زني كمكش كردم و بعد هم زدم به چاك خيابان براي خريد مرغ و گوشت .

+ نوشته شده در شنبه 31 فروردین1387ساعت 22:24 توسط روزنامه نگار |