پنج شنبه رفتم فروشگاه اتكا كمي خريد كنم . اتكا ؛ فروشگاه ارتش . از شلوغي ، هوا نبود نفس بكشي . مي خواستم اجناس كوپني بخرم . به بركت شغل شريف و تو سري خور روزنامه نگاري هنوز كورسوي اميدي به كوپن و اجناس كوپني دارم . نوبتي كه به من دادند نمره 710 بود . نمره 200 و نمي دانم چند را صدا كرده بودند و صاحبش داشت جلوي باجه حساب پس مي داد . چند دقيقه اي ايستادم و نااميد شدم . نمره را چپاندم ته جيبم و آمدم چرخي تو فروشگاه بزنم . تو قسمت پروتئيني ماهي شوريده گذاشته بودند ؛ 700 گرم 5600 تومن . ناگت مرغ را بهمن 86 خريده بودم نيم كيلو 1100 تومن و حالا گذاشته بودند 3000 تومن . گوجه فرنگي پست را گذاشته بودند 1150 تومن . با يكي از فروشنده هاي بخش مواد غذايي صحبت كردم . دل خوني داشت . مي گفت : تمام مواد غذايي و لبني را گران كرده اند . عده اي را گران كرده اند و عده اي را براي اينكه گران كردنشان معلوم نباشد قيمتش را ثابت نگه داشته اند و از وزن محصول كم گذاشته اند و نمونه هاي متعددي از كالاهاي داراي بسته بندي مثل نخود و لوبيا و ماكاروني و هر كالايي كه فكرش را بكنيد نشانم داد . خواستم گزارشي از آن تهيه كنم اما وقتي يادم افتاد نمي گذارند در روزنامه اي كه متعلق به من است چاپش كنم بيخيال شدم . تازه گزارش مي خواهد چه كند ؟ دليل همه گرانيها معلوم است ديگر . وقتي به قول احمدینژاد باندهاي پدر سوخته اي هستند كه با همدستي بانكها (كه رئيسشان را دولت تعيين مي كند) مسكن را گران مي كنند لابد باندهايي هم هستند كه گوجه را گران مي كنند . باندهايي هم ناگت مرغ را و باندهايي براي گران كردن ماهي شوريده و نخود و لوبيا و ماكاروني و پودر شوينده و كاسه توالت ؛ وهمه براي ضربه زدن به دولت لابد . و لابد باندهايي هم تو كار گران كردن سيفون توالتند تا ملت نتوانند از شر موجودات پلشت بويناكي خلاص شوند كه نمي خواهند ببينندشان اما ناچارند ببينند . و چقدر خوش به حال قدرتمندان و زورگويان و ديكتاتوران در كشوري مي شود كه روزنامه نگار دلسوز و دردشناس آن بيخيال شود و به نوشتن مطلبي در وبلاگي بسنده كند كه همان را هم با ترس و لرز آپ مي كند . بتازيد آقا بتازيد بر سر مردم بدبخت و تا مي توانيد گراني و فقر را گسترش دهيد تا كم كم همه مردم ناچار شوند براي رفع نيازهاي خود دزدي كنند و بعد همه را به جرم دزدي به زندان بيندازيد و خيالتان راحت باشد كه مخالفانتان با اتهام غير سياسي در بندند و كاري هم از دستشان بر نمي آيد . آفرين بر شما . نه ، هنوز خاطره روزانه ام تمام نشده . همان فروشنده گفت كه قرار است مرغ بياورند به قيمت 2100 تومن و صف آن از الآن تشكيل شده . آن را هم منصرف شدم . مقداري خريد بيخودي كردم و آمدم تو صف صندوق . آنهم چه صفي . گفتم اين مردم كه پول ندارند چقدر خريد مي كنند . كمي كه گذشت سبد خريد و دست و بال و رفتارهاي خريد كنندگان را رصد كردم . دو گروه آدم تو صف بودند . يكي مثل من كه مختصر آت و آشغال خريده بودم و ديگري . . . ماشالا ؛ سبدهاي پر و پيمان شان لبريز بود و بعضيها آنقدر خريده بودند كه دو سبد برداشته بودند . جايم را تو صف به پشت سريم سپردم و رفتم جلوي صندوق تا پول دادن صاحبان سبدهاي پر و پيمان را ببينم . نيم ساعتي ايستادم تا نوبتم شد و برگشتم تو صف اما خوب ديد زدم و با تعدادي از مشتريان سبدپر صحبت كردم . بدون استثنا همه آنهايي كه زياد خريد كرده بودند ارتشي بودند . و بدون استثنا همگي داراي بنهاي مخصوص ارتش و كارتهاي خودپرداز هديه ارتش به كاركنانش و بدون استثنا همگي بالاي 150 هزار تومان خريد كرده بودند . با خود گفتم پس معلوم مي شود كه پول نفت سر سفره مردم آمده اما نه همه مردم . شاغلان ارتش و سپاه و نيروي انتظامي و كاركنان قوه قضائيه طبيعي است كه چون موظفند از منافع و حريم قدرت و قدرتمندان دفاع كنند بايد سفره شان پر باشد تا ناراحت و معترض نباشند و مردم عادي كه نفعي به قدرتمندان نمي رسانند و هميشه طلبكار حق و حقوق خود هستند دليلي ندارد كه از پول نفت بهره ببرند و اگر معترض شوند بايد يكي گوش به فرمان باشد كه سرشان را به سنگ بكوبد و روزنامه نگاران هم كه اساسا اعضاي مزاحم رينگ قدرت و از نظر قدرتمندان زائد و انگلهاي جامعه اند و هرچه فقيرتر و محرومتر باشند ناچارند دنبال يك لقمه نان بدوند و زياد به فكر ايده آل بازي و آزادي خواهي نيفتند و وقت نداشته باشند كه به پر و پاي قدرت بپيچند . با خود گفتم شغل اينها را ببين كه چه امكانات و مداخلي دارد و شغل ما را ببين كه گداخانه است البت در کشور ايران ، مهد دمکراسی . با خود گفتم بيخود نبود كه مادر مرحومم هميشه مي گفت دوست دارم حداقل يكي از پسرهايم ارتشي يا سپاهي شود . با خود گفتم اي بيچاره ! اگر از اول رفته بودي و تو يكي از نيروهاي نظامي استخدام شده بودي با اين بنهاي خريد و كارتهاي هديه خودپرداز لااقل دنيا را داشتي اما الآن از مواهب دنيا بي نصيبي و فقط آخرت برايت مانده كه اگر اين فشار ننوشتن و درآمد اندك شغل روزنامه نگاريت ادامه يابد بعيد نيست افكار ماليخوليايي به سرت بزند و بيخيال ايمان و آخرتت بشي و بزني به سيم آخر . با خود گفتم بيچاره ! اگر رفته بودي دنبال سياست و اداهاي حزبي و مثلا نماينده مجلس شده بودي هر 15 روز يكبار خواروبارت را با استيشن هاي مخصوص در خانه ات تحويل مي دادند و بعد از چهار سال اگر هم انتخاب نمي شدي حداقل عضو هيات مديره چند شركت بزرگ بودي و . . . هلو . با خود گفتم اي بدبخت ! چرا خود را به حلقه قدرت نزديك نمي كني تا صاحبان قدرت و ثروت تو را داخل رينگ قدرت و ثروت قرارت دهند ؛ چرا نمي فهمي كه اين حلقه تو را از همه چيز بي نياز مي كند ؟ با خود گفتم اي دیوانه چرا قدر حلقه قدرت را نمي داني و با آرمانگرايي احمقانه و پايبندي به درستكاري و راستگويي لگد به بخت خودت مي زني ؟ با خود گفتم . . . چه فايده كه چه گفتم . نوبتم رسيد و پول اجناس را دادم و آمدم بيرون از فروشگاه و كوپنهاي اعلام شده ام را به مفت فروختم و رفتم كه نيازهايم را از مغازه ها بخرم . سر راه به يكي از آشنايان سر زدم كه خواروبار فروشي دارد تا غير پروتئيني ها را از او بخرم . گفتم در كنار خريدم كمي هم گپ مي زنم و اگر شد حرفهاي فروشنده فروشگاه را با او چك مي كنم ؛ مبادا دروغ گفته يا اغراق كرده باشد . عباس آقا همه حرفهاي او را تاييد كرد و نمونه هاي مشابه را نشانم داد . قانع شدم و عباس آقا اضافه كرد : اخيرا اجناسي كه شركتها برايم آورده اند افزايش قيمت زيادي دارد اما قيمت آن (كه رويش چاپ شده) قديمي است و مربوط به آخرين خريدم از شركت يعني دي و بهمن 86 . وقتي به آنها اعتراض كردم گفتند دستور دولت است كه قيمتها اضافه نشود اما شركت كه نمي تواند قيمت را اضافه نكند ؛ پس اضافه مي كند اما برچسب قيمت قبلي را مي زند . از آنها پرسيدم كه پس من چطور اينها را بفروشم ؟ به قيمت قبلي ضرر مي كنم و با قيمت جديد هم كه فحش مردم را مي شنوم و مردم فكر مي كنند من گرانفروشي كرده ام . گفتند هر كلكي كه مي تواني سوار كن به ما مربوط نيست . به عباس گفتم كه من مي توانم كلكي يادش بدهم تا پدرسوختگی شرکت و بی تدبیری دولت را خنثی کند و جلوی ضررش را بگیرد . پرسيد چه كلكي كه گفتم برود از بازار دستگاه كوچك مخصوص قيمت زني بخرد و روي كالا قيمت بزند و هركس هم حرفي زد بگويد قيمتش اين است و شركت را رسوا كند . عباس آقا پوزخندي زد و گفت كه قبلا خودش اين كار را كرده . بعد دستگاه را از پستوي مغازه آورد و نشانم داد . رفتم پستو و ديدم اجناس همه روي زمين ريخته و منتظر قيمت زني است . مدتي در قيمت زني كمكش كردم و بعد هم زدم به چاك خيابان براي خريد مرغ و گوشت .
راه شيراز براي رسيدن به بندر عباس
آدم عاقل از راه شيراز به بندرعباس مي رود ؟ از مسير يزد و كرمان 1334 كيلومتر راه است اما از شيراز بالاي 1500 كيلومتر . هركه گفت از اين راه نرو حرفش را گوش نكردم . من عاشق شيرازم و خاطرات بسيار خوبي از اين شهر دارم . عاشق باباكوهي و درياچه نمك شيراز و فضاي آرامگاههاي سعدي و حافظم و اگر هرگاه از من بپرسند دوست داري الآن كجا باشي خواهم گفت باباكوهي و سعديه و حافظيه و درياچه نمك . حق داريد ؛ درياچه نمك را نمي شناسيد . شيرازيست هاي حرفه اي مي دانند اين شهر درياچه نمك دارد و همه نمي دانند حتي خيلي از شيرازيهاي شيرازي هم . من از وقتي خودم را شناخته ام تا حالا بطور ميانگين سالي يك سفر به شيراز رفته ام و از همه اين سفرهايم لذت برده ام . و اين مي تواند يك دليل قانع كننده برايم باشد براي انتخاب ناخودآگاه مسير بندرعباس از راه شيراز . وچقدر من كارهاي ناخودآگاه مي كنم . براي شما هم اين سوال ايجاد شد ؟ باز هم حق داريد . طبيعي است ؛ چون من هميشه تو خاطراتم زندگي مي كنم . هيچوقت گذشت زمان حال را احساس نمي كنم اما وقتي امروز به ديروز و پريروز تبديل مي شود از به ياد آوردنش لذت مي برم . عجيب نيست ؟ خودم فكر مي كنم قدري احمقانه است اما وقتي به ياد مي آورم كه چاره اي ديگر ندارم و نمي توانم (يا نمي گذارند) در روزگار خودم تاثيري بگذارم و آينده يا حتي زمان حال بهتري براي خودم و ديگران بسازم قانع مي شوم كه پناه بردن به خاطرات نه تنها احمقانه نيست ، بلكه راهي درست است براي فرار عاقلانه از عصيان و كارهاي احمقانه تر و از همه مهمتر ، لذت بردن از آن ظلمي كه به نام زندگي جريان دارد و هرگز بهتر از اين نمي شود و من مجبورم آن را ادامه دهم و باز مجبورم در اين مسير زندگي حتما حتما خوش باشم نه افسرده و اگر نمي شود ، الكي خوش باشم تا رنج كمتر ببرم . من ، راه سير در خاطراتم را انتخاب كرده ام تا احساس خوشبختي كنم يا احساس بدبختي نكنم يا بدبختي موجود را (كه بر سرمان مي آورند و حق اعتراض هم نداريم) احساس نكنم و شايد ديگران راهي ديگر را برگزيده اند . و البت دليل ديگر انتخاب راه شيراز اين بود كه پسرخاله ام (كه در شهرداري شيراز براي خودش كسي است) خبر داده بود جديدا بزرگراهي خوب به جهرم كشيده شده و مسير بندر را سه ساعت كاسته است .
از شهرضا كه بيرون آمدم باك بنزين را هم پر كرده بودم . در پمپ بنزين ، طبق عادت معمول بنزين را كمي كمتر زدم تا بقيه پول را كارگر بردارد ؛ انعام دادن مدل پمپ بنزيني . اگر هميشه پنجاه ، شصت تومن را بيخيال مي شوم اين دفعه بخاطر عيد سيصد تومن كمتر بنزين زدم . اين وظيفه كسي نيست اما كمكي است به كارگر اما بعضيها ظاهرا جنبه ندارند و اين كار را حمل بر اين مي كنند كه طرف يا هالو است يا خيلي پول و مالدار و مي توان تكه اي ديگر ازش كند . پول را كه به كارگر دادم خنديد و گفت : حاج آقا ! عيدي . گفتم : بقيه شم مال خودت . سيصد تومن دادم برا عيدي . گفت : حاج آقا ! فقط سيصد ؟ با خنده گفتم : پونصد هزار تومن كه ازت خريد نكردم ، سي و هفت ليتر بنزين زدم سه هزار و هفتصد تومن با سيصد عيدي . نكنه قيافه من شبيه دزداي بيت المال شده كه فكر مي كني بايد بيشتر عيدي بدم ؟ گفت : حاج آقا ! كم نه . گفتم : انقد نگو حاج آقا . گفت : ما به هر كي ريش داره مي گيم حاج آقا . دويست ديگر به كارگر دادم و نشستم تو ماشين . آينه را نگاه كردم و به قيافه خودم دقت كردم . راست مي گفت . چهار روزي بود كه اصلاح نكرده بودم و صورتم ريشو شده بود . خنده ام گرفت و راه افتادم به سمت آباده و شيراز . جاده شيراز از اين جا به بعد طولاني به نظر مي رسد و قديمتر ها وقتي به گردنه هاي كولي كش مي رسيدي لذت زيادي مي بردي چون هم خواب جاده از سرت مي پريد ، هم مسير زيبا و پر تنوع بود اما خطر داشت و همه رانندگان تو اين چند كيلومتر كولي كش درست نمي راندند و تصادف مي كردند يا باعث آن مي شدند . حالا چند سالي است كه اين قسمت را عريض كرده اند و دو بانده . جاده خوبي شده به شرطي كه باران نيامده باشد . اگر باراني بيايد در قسمتهايي كه شيب به پايين استو جاده در عمق قرار مي گيرد آب باران درياچه مي شود و اكثر رانندگان با رسيدن به درياچه هول مي شوند و كنترل از دستشان خارج مي شود و دور خود مي چرخند و بعد هم تصادف ماشين عقبي و غيره . در بهار و بارانهاي بهاري اين اتفاق بيشتر است . حوادث زيادي در اين قسمت ديده ام . نوشتم و خوانديد كه به شيراز زياد مي روم و با مسائل جاده شيراز و حتي خود شهر شيراز مثل تهران آشنايم . جاده سازي و خانه سازي از جمله فنوني است كه در كشور ما بي حد و حساب رها شده است و هيچ نظارتي بر آن نمي شود . هركه هر چه ساخت و تحويل داد از هفت دولت آزاد است و پاسخگوي تبعات خرابكاريهايش نيست . درست مثل مديريتهاي كشور . اگر وزيري با سياستهاي اشتباه باعث ايجاد گراني و تورم در دوره اي شده هيچ دستي يقه اش را نمي چسبد . اگر رئيس جمهوري مسائل اجتماعي و اقتصادي و بحرانهاي سياسي را باعث شده باشد نه تنها از پاسخگويي مبرا است بلكه تاييد هم مي شود و حالا تو ببين اشتباه يا خيانت پيمانكار و مهندس راه ساز و خانه ساز و پزشك و جراح از چه حاشيه امنيتي برخوردار است . به قول سعدي : اگر ز باغ رعيت ملك خورد سيبي / برآورند غلامان درخت از بن .
هر قدر صبح زود از تهران راه افتاده باشي راه طولاني شهرضا به شيراز معمولا به شب مي خورد و چقدر اين جاده در شب دوست داشتني و لذت بخش است . اصلا جاده در شب يك چيز ديگر است و من لذت يك ساعت سفر در شب جاده را با هيچ لذتي برابر نمي دانم . گاهي كه سرت را از پنجره ماشين بيرون مي آوري و ستاره هاي آسمان را مي بيني فكر مي كني اشتباهي پا بر زمين گذاشته اي و با وجود اين جلوه گسترده حيات و مفاهيم عميق و بيكران الهيت و معنويت و سرزندگي كه در شب جاده نهفته يقين مي كني لابد اشتباهي شده كه تو در جايي مثل تهران زندگي مي كني چون هنوز نتوانسته اي از اين شهر شبي را با ستاره هاي آسمانت تنها سر كني . و اصلا مگر تهران آسمان دارد ؟ ستاره اش كجاست ؟ هر كه ديده بيايد و جايزه اي بگيرد . آن شب ، شب چهارشنبه سوري بود و جا به جا رانندگان كنار جاده توقف كرده بودند و با افروختن بوته هاي بيابان از روي آن مي پريدند و سنت آن شب را مي گزاردند . و بعضيها چاشني ترقه تركاني و لذت شنيدن صداي انفجار را هم بر آن مي افزودند ؛ و چرا كه نه ؟ در فضاي آزاد و باز كه مزاحمتي براي ديگران نداشته باشد نمي توان كسي را نكوهش كرد اگرچه صداي ترقه براي سلامت جانوران بيابان هم ضرر دارد . در ادامه راه تاريكي شب و سكوت جاده و افكار و خاطرات متعدد و در هم برهم ذهنم اين هوس را در من زنده كرد كه بقيه شب را با موسيقي عربي قديمي آنهم با صداي ام كلثوم (خواننده مصري) بياميزم . نوار(انت عمري) را گذاشتم و . . . اين هوس هميشه در شب جاده در من ايجاد مي شود و آنهم ريشه در خاطرات كودكي من دارد كه شرحش طولاني است . ساعت يازده به شيراز رسيدم . هنوز مراسم توحش گونه چهارشنبه سوري در شهر ادامه داشت . به شكلي صد برابر بدتر از آنچه در تهران مرسوم است . صد رحمت به تهران . مامور پليسي كمك كرد از معركه خطر دروازه قرآن رد شوم آنهم چون ديد مسافرم . در بزرگراه چمران شيراز سنگي از نارنجكي دست ساز در رفت و تكه اي از شيشه ماشينم را كند . تلفني از پسرخاله ام پرسيدم چه كنم كه سالم از اين وضع فرار كنم . گفت كه به راحتي آب خوردن نارنجك توي ماشينم مي اندازند ؛ شيشه هار ا بدهم بالا و توقف نكنم و درگير هم نشوم كه به نفعم نيست . با مصيبتي وصف نشدني و به ياد ماندني از معركه فرار كردم و به مهمانسرايي رفتم كه مهندس برايم تهيه كرده بود . دلم مي خواست بروم و تو شهر بگردم اما مگر مي شد ؟ تا ساعت دو نيمه شب توحش نارنجك پرانان ادامه داشت و اجازه نمي داد از در بيرون بروي . اگر فرصت داشتم پژوهشي در باره عدالت مديران كشور مي كردم و در آن ثابت مي كردم كه مديران در توزيع بي فرهنگي و توحش ظاهرا موفق شده اند عدالت را ايجاد كنند و اين را در رفتار مردم در امور خاص مثل رانندگي و مواقع خاص مثل چهارشنبه سوري مي توان ديد . شب شيراز را آن شب هدر دادم و خوابيدم . مهندس را فردا تو حافظيه بيست دقيقه اي ديدمش و تشكر و خداحافظي كردم و بعد راندم به سمت بزرگراه جهرم . بزرگراه را هم پيدا نكردم و افتادم تو جاده خلوت قديمي لار و جهرم .
شهرضا
چيزي نگذشت كه تابلوي ورود به شهرضا را جلوي چشمم ديدم . شهري كه در ميانه راه اصفهان به آباده است و انقلابيون متعصب در نخستين ماههاي پس از بيست و دو بهمن پنجاه و هفت نام آن را به قمشه تغيير داده بودند ؛ به خيال اينكه شهرضا همان شاهرضا يا رضاشاه است . همان اشتباهي كه در باره كرمانشاه انجام شد و بعدا مجبور شدند اشتباه خود را بفهمند و نام مجعول باختران را كه مردم به آن حساسيت داشتند بردارند و دوباره همان نام كرمانشاه را بگذارند . كاش در همه چيز يكي مجبورشان مي كرد بفهمند و اشتباهات را اصلاح كنند . تغيير نام شهر شهرضا بدون رضايت مردمش انجام شده بود و تصميم گيرنده اش هم يادم نيست يك نفر بود يا يك گروه اما هرچه بود كاري بي منطق و از روي جهل بود چون نام شهرضا اصلا ربطي به رضاشاه پهلوي يا هر شاه ديگري ندارد و لقب امامزاده اي است كه در اين شهر گنبد و بارگاه دارد و خيلي مورد رجوع و اعتقاد مردم است . اگر اشتباه نكنم در اواخر دهه 70 نام شهر را به شهرضا برگرداندند . آن روز در جاده به محض ديدن نام شهرضا ناگهان خاطره اي تلخ و شيرين تو ذهنم جرقه زد . به يادم آمد چيزي كه چندين سال بود از حافظه ام پاك شده بود . در سال 80 براي شفاي بيماري لاعلاج كه پزشكان جوابش كرده بودند ، نذر امامزاده شهرضا كرده بودم . آن سال اوضاع ماليم جالب نبود و براي همين نذرم را با احتياط انتخاب كرده بودم . نذر كرده بودم اگر مريض شفا يابد بر اساس وضع جيبم زيراندازي براي صحن حرم امامزاده بدهم ؛ اگر خوب بود قاليچه خوب و اگر نبود زيلو يا گليم و مانند آن . مقدار نذر يا بخشش و صدقه چه اهميت دارد ؟ اخلاص عمل مهم است كه داشتم . بيمار ، تا دو سال بعد شفا گرفت و من بعد از آن پاك فراموش كردم نذر دارم . حالا چرا نذر آنجا كرده بودم ؛ آنهم با اين همه امامزاده كه دور و بر خودمان تو تهران است ؟ اين ديگر مربوط است به خاطرات كودكيم و نذري كه سالي مادر مرحومم براي مورد مشابهي كرده بود و بعد از اجابت ، خانواده من بينهايت خوشحال بود و من هميشه با يادآوري آن واقعه پر از شادي مي شوم ؛ گرچه سالها از آن خاطره گذشته . من در سال 80 وقتي نذر مي كردم لابد بي اختيار ياد شهرضا افتاده بودم ؛ شايد بر اثر رسوب خاطرات شيرين نذر مادر در ضمير ناخودآگاهم . پس از ورود به شهرضا در جنگل مصنوعي پاي امامزاده بساط گستردم و بعد از ناهار به جيبم رجوع كردم و ديدم اوضاع بد نيست . راه افتادم به سمت مغازه ها تا قاليچه مناسبي براي اداي نذر بخرم اما كو مغازه قالي فروشي باز ؟ زيلو و گليم و غيره مهيا بود اما من پولش را داشتم و بر گردنم بود كه بهتر را بخرم . بدو اين طرف ، بدو آن طرف ، پيدا نكردم . خودم را با اين فكر راضي كردم كه در قسمتم لابد نوشته شده يكبار ديگر به شهرضا بيايم اما نه گذري ؛ بلكه فقط براي اداي نذر . در شهرضا موضوعي توجهم را جلب كرد كه هميشه در سفرهايم به آن برخورده ام و به آن توجه كرده ام و در اين سفر بعد از شهرضا در شهرها و توقفگاههاي بين راهي ديگر تا بندرعباس و از بندرعباس تا تهران از جاده كرمان و يزد هم ديدم . شايد ايران تنها كشور پيشرفته (مدعي پيشرفت) و دمكرات (مدعي دمكراسي) باشدكه مردمش اعتراضات سياسي و اجتماعي خود را بجاي مطرح كردن در ميتينگهاي قانوني ، احزاب واقعي و رسانه ها در توالتهاي عمومي شهرها ، مساجد ، امامزاده ها و توقفگاههاي بين راهي مسافرتي مي نويسند . هر چه فكر مي كنم اين عادت با كدام اصل دمكراسي قابل تعريف و توضيح است به نتيجه اي نمي رسم . سربسته مي نويسم ؛ كمي هم شايد به لياقت و شايستگيها مربوط باشد اما تداوم حكومتهاي توتاليتر در طول قرنها و فشار دولتها براي بيصدا نگه داشتن مردم ايران دليل اصلي خفقان گرفتن آنها در مقابل مديران جامعه و بلبل زبان شدن شان در مستراحهاي بين راهي است . در توالتها سه نوع ديوار نوشته مرسوم است و من هنوز نوع چهارم آن را نديده ام . اول : اعتراض به مديران در باره وضع موجود سياسي ، اجتماعي و بيشتر با فحاشي به مقامات كشور ، آنهم چه فحشهایی . بیخود نیست که یکی از فیلسوفان غربی (که نامش یادم رفته) ورود به سیاست را چون مخل آرامش شخصی است عین حماقت می داند . دوم : شرح عشق و عاشقي نسبت به دختري ، زني يا حتي یک روسپي يا نوشته هايي ناشي از سركوب اميال جنساني و سوم : نوشتن نام خود و دوستان خود براي يادگاري . اولي را مي توان توجيه كرد كه جرم است و لابد از گير افتادن مي ترسند و در انظار نمي توان با فحش دادن به مقامات كشور خطر كرد اما ابراز عشق به معشوق در مستراح نشانه چيست ؟ نوشتن نام و نشان خود در مستراح و در مجاورت . . . نشانه كدام صفت انسان است ؟ گذشته از فشار بي منطقي كه هميشه بر سر اين ملت در زمينه هاي شخصي ، احساسی و عمومي از دير زمان وجود داشته جاي بحث لياقت و شايستگي كه سربسته نوشتم و از آن گذشتم اينجاست كه باز هم مي گذارم و مي گذرم . حدود ده سال است كه اين نوشته ها را با آدرس و حتي نوع قلمي كه نوشته شده يادداشت كرده ام . بيشتر از 7 هزار نوشته است كه در 4 سر رسيد نوشته شده . بيشتر از 4 هزار آن ركيك است و بقيه غير ركيك . موضوع بيشتر از 4 هزار نوشته ، فحاشيهاي سياسي است ، و بقيه يادگاري با نام اشخاص و ذكر عاشقي و نام و شرح معشوق و سركوب خواهشهاي جنساني .
اصفهان
قصد كرده بودم اصلا تو اصفهان توقف نكنم چون اين شهر را نمي شود ببيني و سير نبيني . خود شهر اصفهان به كنار ، اصلا توان خودداري در مقابل زاينده رود را ندارم . خاطراتي كه از زاينده رود در موقعيتهاي مختلف و با افراد خاطره انگيز دارم شايد فرد ديگري نداشته باشد و من محال است پايم به اصفهان باز شود و دو سه شب را كنار اين رود عزيز و دوست داشتني نگذرانم . سالي كه زاينده رود را خشك كردند من به آنجا سفر كردم تا بر بستر آن بگريم . رضا اسماعيلي خبرنگار شبكه خبر هم با من بود . از يك نيمه شب تا چهار صبح بر كف خشكيده زاينده رود گريستم و شش - هفت بند شعر يا معر هم گفتم و با خودنويسي كه همراه داشتم در دفترچه شعرهايم نوشتم . يكيش اين بود : كجايند تارهاي نقره گون گيسوان تو / تا انگشت دختركان مسافر / بر تاب آن / شور شبانه بپا كند /
و يكيش اين : همچنان ايستاده ام / بر بستر خشكيده ات / چراي مرا پاسخي نيست ؟ / تاوان چشم خشك آسمان / بر لبان تشنه من ؟ / اي آسمان فرياد . . . 23/9/79 – چهار صبح . رضا حوصله اش سر رفت و با خنده سرزنشم كرد كه آخر رود اصفهانيها به تو چه مربوط . با چشمان پر اشك تو رويش خنديدم و رفت . همان جا روي خاك خشكيده و تكه تكه شده اش از خدا خواستم زاينده رود را به ما پس بدهد . نمي توانم نوع و مقدار ارتباطم را با زاينده رود و هر رود ديگري توصيف كنم . هر جا رود يا بركه يا درياچه اي باشد مهم نيست كجاست ، براي من انگار تكه اي از بدنم آنجاست و دوستش دارم . رودي كه در اصفهان است و خود اصفهان ؛ شهري با همه داشتني ها و خواستني هايش و خاطرات من از آن كافي نيست كه انگيزه من شود براي تغيير اساسي در برنامه سفرم ؟ البته شرايطم طوري بود كه (بايد) به بندرعباس مي رفتم و فرصت اصفهان را نداشتم پس به همين خاطر جاده كمربندي را انتخاب كردم تا از داخل شهر رد نشوم . چشمم به تابلوهاي راهنما بود ؛ تابلويي را در ميدان ابتداي شهر ديدم كه راه كمربندي را نشان مي داد . حس ششم بهم گفت جهت تابلو اشتباه است اما به تابلو اعتماد كردم و به همين دليل يكباره خودم را وسط شهر اصفهان ديدم ؛ آنهم در ترافيكي كه بر اثرعمليات ساختماني براي احداث پلي ايجاد شده بود . اشكم در آمد كه چرا مجبور شدم از وسط شهر بروم . در سفر نوروز امسال (1387) دو بار اشك من در آمد كه يكيش اينجا بود . تا توانستم بر بانيان نصب تابلوي عوضي صلوات فرستادم . اساسا تربيت خانوادگي من طوري است كه هر جا كارخرابي ببينم بر بانيانش صلوات مي فرستم و اگر كار خيلي خراب باشد بر والدين بانيانش . باور نمي كنيد ؟ جدا صلوات مي فرستم چون كار ديگري از دستم برنمي آيد . بعد از يك ساعت دور خود چرخيدن و آدرس پرسيدن بالاخره از اصفهان به بيرون پرت شدم و همان اول جاده راننده حواس پرت يك تريلي تصميم گرفت يكباره از باند كندرو (سمت راست) به داخل دوربرگرداني چسبيده به باند تندرو در سمت چپ بپيچد و مرا نديد كه با سرعت 150 كيلومتر در ساعت پشت سرش به فاصله 50 متري در حركت بودم . قبل از هر كاري اشهدم را گفتم و بعد ترمز گرفتم . صداي لاستيكهاي ماشينم چنان طنيني در فضا انداخت كه خيال كردم موشهاي كنار جاده را هم از سوراخهاي خود بيرون كشيد ؛ راننده تريلي كه هيچ . آقا متوجه من شد و فورا سر تريلي را به راست كج كرد و من توانستم از دو متر فضاي بزور ايجاد شده در سمت چپش تن باريك دويست و شش نقره اي را فرار دهم . راننده نامرد تريلي به محض رد شدنم بوق كشتي را براي اعتراض به من به صدا در آورد و من اول قصد كردم پياده شوم و با دو تا مشت تو دماغ هم بهش بفهمانم كار اشتباهي نكرده ام و هم آداب تغيير مسير از اصلي به فرعي را درست مطابق آيين نامه حاليش كنم اما منصرف شدم و به نواختن بوقي بسنده كردم كه يعني : هر چي مي گي خودتي . الاهي گير تام و سمير ايراني بيفتي ؛ همانهايي كه به قول تلويزيون مان تو جاده ها با زانتياهاي نقره اي عمليات محيرالعقول مي كنند و دنبال خلاف كن ها مي گردند و من هنوز در جاهايي كه بايد باشند نديدمشان . براي ادامه مسير با سلامت و بي حادثه مشغول خواندن آيت الكرسي و چارقل شدم و به راهم ادامه دادم . چشمم هم مدام به عقربه كيلومتر شمار و آمپر بنزين و آمپر آب و دور موتور بود . بيشتر به كيلومتر شمار تا از سرعت قانوني تجاوز نكنم اما مگر مي رسيدم ؟ پس گاهي هم به سرعت 170 كيلومتر و 180 ناخنك زدم .
نمي دانم سفرنامه نوشتن كار جالبي است يا نه اما خيلي دوست دارم اتفاقاتي را كه در سفر برايم مي افتد بنويسم و بدهم ديگران بخوانند . [ آدم اينقدر از خود راضي ؟ ] اصلا از تهران بيرون رفتن هميشه برايم جذاب است و ساده ترين اتفاقات بيرون از تهران برايم خيلي مهم جلوه مي كند . يك نسيم ساده در شهرستانها و دشت و بيابان پيش چشمم هزار معنا پيدا مي كند اما در تهران اصلا هيچ معنايي برايم ندارد . [اين هم يك نوع بي جنبه گي است .] ببخشيد خوانندگان عزيز كه اين بابا وسط نوشتن من هي تك مضراب مي زند . از كودكي هميشه حسرت خورده ام كه چرا پايگاهي در شهرستان و روستا ندارم كه هر وقت دلم خواست از تهران رها شوم و به آنجا پناه ببرم ؛ اين هم از معايب تهراني بودن است . خيلي دوست دارم احساس راحتي و آزادي كنم و آنچه را در ذهنم مي گذرد بنويسم و در معرض مطالعه ديگران بگذارم . خب دوست دارم اين كار را ، دوست داشتن كه گناه نيست ؛ هست ؟ البت دوست داشتن يا خواستن الزاما به معناي توانستن نيست . در سفرهاي شخصي هميشه دفترچه اي دارم كه نكات جالب توجهم را در آن يادداشت مي كنم . شايد من زيادي نوشتن را جدي گرفته ام و نبايد ، اما اين جزوي از زندگي من بلكه تمام زندگي من است . به نوشتن اعتياد دارم اگرچه هنوز كتابي منتشر نكرده ام وتنها كتاب داستانم را وزارت ارشاد بر ضد نظام حكومتي ايران ارزيابي كرده و مانع انتشارش شده است . در سفرهاي كاري هم (زماني كه هنوز دستم را از كارمطبوعاتي قطع نكرده بودند) هميشه مشغول يادداشت برداري بودم و بعدا باحذف مطالب خصوصي ، يادداشتهايم تبديل به گزارش مي شد . اين كار (يعني سفرنامه نويسي) ملكه اعمال من شده و گرچه مطالب خيلي مهمي در سفرنامه هايم نمي نويسم اما نمي توانم از آن دست بكشم . در سفري كه تو تعطيلات نوروزي سال 87 به بندرعباس رفتم در شهرهايي توقف كوتاه كردم ، در شهرهايي يك شب خوابيدم و در بندر عباس سه چهار روز ماندم . معمولا اسم سفرهاي اينطوري را مي گذارم سفر ماركوپولويي . در بعضي شهرها صحنه هاي جالبي به چشمم خورد و ماجراهاي تفكر بر انگيز و غيره . مختصري مي نويسم آنهم تكه تكه و هر تكه در يك پست مجزا و با نام شهرهايي كه رفتم . حوصله داشتيد بخوانيد :
فرار از تهران
خارج شدن از تهران به هر بهانه و با هر هدفي هميشه براي من يك خواسته مطلوب و دوست داشتني است و هر گاه كسي چنين پيشنهادي حتي براي يك ساعت بهم بدهد بدون فكر بله را مي گويم ؛ فكرش را چون قبلا كرده ام . اصلا فكر نمي خواهد . خسته شدن از تهران فكر مي خواهد ؟ فرار از شهر بي قانون دو دو تا كردن مي خواهد ؟ تنفر از شهر پر استرس و ضد آرامش شخصي تصميم قبلي مي خواهد ؟ كاش اين آقايي كه الآن رئيس قوه مجريه است وعده اش را براي تمركز زدايي از تهران يا همان بيرون كردن شركتها ، سازمانها و دفاتر اضافي از پايتخت و فرستادن شان به شهرهاي مرجع اجرا مي كرد . كاش طرح تغيير پايتخت را اجرا مي كرد ؛ گرچه عده اي دروغگو و منفعت طلب با رنگ و لعاب كارشناسي دادن به حرفهاي بي سر و ته من درآوردي شخصي كه ناشي از منافع فردي شان در تهران است اين طرح را رد مي كنند اما آنچه در حوزه مدني ، اجتماعي و اقتصادي در تهران و به تبع آن در شهرستانها جريان دارد اجراي طرح انتقال را ضروري نشان مي دهد . اگر تهران زبان گفتن داشت شايد كارش به گفتن نمي رسيد و فريادي جگر خراش مي كشيد و درد خود را بيان مي كرد . تهران نشينان اگر فرياد نمي کشند چون اجازه اش را ندارند و چون به اين وضع ، آرام آرام خو گرفته اند و بديش را درست درك نمي كنند . و تهران تا بدين وضع است و با اين شلوغي ، هم جذابيت و استعداد شلوغتر شدن را دارد ، هم براي عده اي زمينه كسب درآمدهاي مفت و كاذب . البته درد من اين نيست ؛ درآمد مفتخوران به من چه . درد من اين است كه تو پياده روهاي اين شهر نمي توانم بدون توحش موتوريها راه بروم ؛ خيابانها كه ديگر وضعش معلوم است . درد من اين است كه بخاطر شلوغي بيش از حد و جمعيت بي سر و ته تهران ، نمي توانم دنبال حق خودم بروم . مثلا من سالهاست كه رانندگي مي كنم و اگر جريمه اي بشوم فوري پرداخت مي كنم تا جمع نشود و دو برابر هم نشود . از طرفي سالهاست كه با كارت خبرنگاري مجازم تو محدوده ممنوعه طرح ترافيك تردد كنم و الآن سه سال است كه با آرم طرح چسبيده به شيشه ماشينم تردد مي كنم اما هر سال موقع خلافي گرفتن بايد پول جريمه دو برابر شده تسليمي ورود غير مجاز به طرح ترافيك را بدهم باضافه جريمه دو برابر شده تسليمي خلافهاي نكرده در شهرستانهايي كه به عمرم نرفته ام . هميشه شلوغي تهران و كندي رسيدگي به حق مردم باعث مي شود از پيگيري حقم صرفنظر كنم و در اين خر تو خري موجود پول زور را بدهم و بروم . [از خط خارج شدي پر حرف وراج !] منظورم اين بود كه هميشه آماده فرار از تهرانم . [خب همين را بگو و خلاصمان كن . اين همه پر حرفي كردي كه موتوري و جريمه و فلان و چنان كه چه بشود ؟] مي بينيد خواننده عزيز ؟ هم از دست شلوغي تهران بايد بكشم ، هم از دست اين من فضول مزاحمي كه همه جا در من و با من است و تو همه كارهايم دخالت مي كند . القصه ، صبح زود بيست و هشتم از تهران خارج شدم و افتادم تو اتوبان قم با پرداخت اجاره بهاي اتوبان (يعني همان عوارض) . جالب اينجاست كه اجاره بهاي همه اتوبانهاي اين كشور هر چند يكبار اضافه مي شود و اجاره بهاي اتوبان قم سالها است كه همان صد تومان است . دليلش هم واضح است اما من نه جرات بيانش را دارم نه انگيزه آن را . در حاشیه اتوبان نيمچه جنگل مصنوعی خشک شده بیست ساله ای هست که محصول طرح به رحمت خدا رفته (جنات) با شعار (از حرم تا حرم) و بی تدبیری مدیران اسبق دولتهای اسبق است . خوردن صبحانه داخل این جنگل پر از آشغال و مدفوعات انسانی و حیوانی كنار اتوبان هم لذتي دارد كه بيشتر شبيه لذت باز كردن عقده است تا صبحانه خوردن در طبیعت ؛ همان عقده اي كه از دير ماندن تو تهران ايجاد مي شود و وقتی . . . [باز شروع كردي به بدگويي از تهران ؟] خيله خب بابا ! همين جا ختمش مي كنم .
بدینوسیله فوت نه چندان ناگهانی مرحومان مغفوران ،
بزرگان خاندان خفقان زده را به اطلاع همه دوستان ،
آشنایان و بستگان محترم می رسانیم . مراسم دفن و
کفن آن عزیزان از دست رفته و نوگلان صدبار
شکفته و پرپر شده (یک میلیون و ششصد
و چهل و هشت هزار و یکصد و نود و پنج)
مرتبه برگزار شده و لذا مجلس ترحیمی در کار
نیست و از این بابت زحمت تان نمی دهیم .
تنها خواهش ما بازماندگان این است که برای
آمرزش روح اموات درگذشته جنت مکانان ، خلدآشیانان ،
مرحومان مغفوران : سخن ، قلم ، اندیشه ، آزادی بیان
و فریاد همگی تا اطلاع ثانوی سکوت . . .
از طرف خانواده های خفقان زده ، قلم شکسته
، زبان بریده و سایر بستگان